دیدید بعضی چیزا بدون اینکه جایی ثبت شده باشن به صورت افواهی نسل به نسل میگردن ؟ مثلا شعر یه توپ دارم قلقلیه ! فکر کنم اسمش رو باید گذاشت (سرود ملی کودکان ایران )!!!

یا بازی لی لی تو مدارس دخترونه !

یا فوتبال گل کوچیک بین پسرای محله یا بچه های مدرسه !

یا قصه شنگول و منگول و حبه انگور !

...

سوالات بچه ها درباره (خدا) هم یکی از همین داستانهای تکراریه که نسل به نسل منتقل شده منتهی جوابایی که داده میشد یه کم levelش بالا رفته و شاید در نظر مادران متفکر امروز اصولی تر و منطقی تر باشه (نمیدونم چرا مادرای امروز هرچی تلاش میکنن مفاهیم رو دقیق تر علمی تر و اصولی تر از مادرانشون به بچه ها یاد بدن بازم یه جای کار می لنگه و بازم کم میارن ! حاصل کار دیروزیا رو که داریم میبینم حاصل کار امروزیا چه شود خدا میدونه!! متفکر

بچه ها به محض اینکه میفهمن مادری هست که جواب سوالاتشون رو بده و یه کمی هم از نوع سوالات ذوق زده و حیرت زده میشه ، سوالاتشون فلسفی تر و اندیشمندانه تر میشه ! اینم برمیگرده به همون شخصیت وروجکانه این فسقلیا که با تله پاتی مغز مادرا رو میریزن تو فرغون (این کلمه رو شست باز تایپ کردم آخرشم نفهمیدم املای درستش چیه ؟) و دور شهر راه میبرن ... تا حالا دیدید بچه ای از باباش درباره خدا سوال کنه ؟ خب معلومه باباها وظیفشون پاسخ دادن به سوالای بچه ها نیست که ... خیلی هنر کنن یه کل و کشتی با بچه معصوم بگیرن تا حسابی انرژیش تخلیه بشه بعدشم شما را بخیر و مارا به سلامت ...نیشخند

 

بگذریم ...

 

میثم ما هم دست از سر این خدای رحمان و رحیم برنمیداره و به هربهانه ای از ویژگیهای   این واجب الوجود لا یتناهی سوال میکنه ..حالا تصورش رو بکنید مادری که خودش در عظمت خدا مونده باید بیاد جواب سوالات فیلسوفانه یه فسقلی روبده که از اصطلاحات علمی هم چیز نمیدونه !سوال

 

مامانی ! چرا خدا نمیره تو خونه خودش ؟

مامانی : مگه خدا خونه داره ! خدا که خونه نداره

میثم :چرا داره خونه کعبه که ابرهه میخواست خرابش کنه !زبان

مامانی :چشم

میثم :مامانی ! چرا خدا دست و پا نداره ؟

خدا چطوری ماه و خورشید رو میبره و میاره ؟ مگه دست و پا داره ؟

نور خدا مثل نورخورشیده؟

نور خدا تو قلب همه است ؟ تو قلب شیطون هم هست ؟

خدا چطوری به ماه و خورشید میگه برید و بیاید ؟مگه زبون داره ؟

 

و...

یه کتاب قبلا دیده بودم که از انتشارات صابرین بود و درباره سوالات بچه ها درباره خدا بود ..الان فکر کنم شدید بهش احتیاج دارم ...بخونم بعدش درمورد مفید بودن یا نبودنش اینجا مینویسم

خب بریم سر مسایل دیگه :

شب یلدا گرچه خیلی دراز هم نیست به خاطر همون یه دقیقه اش مهم شده ! خب بهونه ای هست که یه کم دور هم جمع بشیم  و به جای چرت و پرت یه کم حافظ بخونیم و اگه اهل معرفت باشیم یکی دوآیه قرانی بخونیم و درس بگیریم ، خونواده ما همچین مقید به این جور مراسمها نیستن ...شرایط جور شد دور هم جمع میشیم ،نشد نمیشیم !

امسال هم همینطوری یهویی دعوت شدیم خونه اقاجون اینم عکسش :

معصومه ،سجاد، میثم و عباس( آخرین هندونه های اقاجون)قهقهه

 اینم زله هندونه هنر مامان میثم(تخم هندونه های امروزی میره تو پوستشون !!)خنده

 

اینم یه عکس از قرارای گذشته خونه یکی از دوست جونا ( خاله هدی مامان علیرضا )

 

اینم یه عکس پسرونه از محمدصدرا و حسین  ومیثم

 

میثم و دوست جون و یار غارش سجاد جون (نمایشگاه اسباب بازی )

 

اینم همون جاست (فقط فیگور رو داشته باش )

 

این عکس مال خیلی وقت پیشه منتهی از اون جهت که من این جور عکسا رو خیلی میدوستم و دوتا وروجکای دوقلو هم توش هستن میذارم (محمد حسین و محمد هادی وروجکای خاله سمیه که این بار مهمون ما بودن )

 

 

به همت مامان هلیا یکی از دوستان خوبم یه کلاس نسبتا خلاق مآبانه برای بچه ها گذاشتیم که خودمون میچخونیمش البته با هدایت مامان هلیا که خیلی ازش ممنونم ...جلسه گذشته درباره زمستان و کریسمس و... کار کردیم میثم هم تو خونه با شاخه و پنبه یه تابلو درست کرد (ماجرای خرید پنبه و چشب هم جالبه ) : تو خونه چسب و پنبه نداشتیم به میثم گفتم :خودت میری بخری ؟ با جدیت گفت :آره میرم ! گفتم امتحان کنم ببینم چه میکنه ؟ لباساش رو پوشید و با غرور خاص مردانه راه افتاد بره خرید منم پشت سرش رفتم و بهش گفتم که از دور مواظبت هستم رفت تو مغازه و بعد از سلام بااقای مغازه دار یه کم صداش رو کلفت کرد و گفت : پشم میخوام و چسب !!!!!!!!!!!!!! وای من داشتم از خنده میترکیدم قهقهه قبلا برای انکه این مشگل پیش نیاد روی یه برگه نوشته بودم که :یه بسته پنبه و یه چسب ! آقا یمغازه دار با خنده و تعجب میپرسید :پشم میخوای ؟؟؟؟ یهو یادش اومد که تو دستش کاغذه ،کاغذ رو نشون داد و اجناس رو گرفت و پولش رو داد و با کلی کلاس و قیافه و غرور برگشتیم خونه !!! خاطره ای شد این خرید ...

اینم حاصل کار بزرگ مردکوچک خانه ما که در یک مزایده بین من و پدرش فروخته شد ...مشخصه که باباها تو مزایده برنده میشن !!! پولش رو هم تو یه قلک مخصوص برای خرید لوازم کاردستی پس انداز کردیم ...

اینم حاصل کار عزیز من :

 

جلسه بعد که چهارشنبه بود موضوع مسواک انتخاب شده بود ...

بچه ها با خمیر دندون نقاشی کشیدن و مسواک زدن ،شعر خوندن و عکس چسبوندن ...یه تابلو هم از این کار درست شد :

خمیر دندون ها رو مالیدن رو مقوا و با انگشتاشون هرکاری خواستن کردن

 

بعدش هم از مسواکای کهنه استفاده کردن و بارنگ سیاه هنر نمایی کردن ،میثم هم شروع کرد به رنگ کردن دستای خودش

اینم حاصل هنرنمایی و خلاقیت هنری پسرک ما ! به قول خودشون شده گرگ قصه شنگول و منگول !

 

بعدش عکس بچه های خندون بی دندون و بادندون رو چسبوندن وسط کار هنری و شد یه اثر بی نظیر

 

* دلم برای امام رضا علیه السلام  تنگ شده اساسی ! دهه آخر صفر رفتید مشهد التماس دعا ! اگه ما رفتیم مشهد دعا گویتان هستیم

*امتحانای پایان ترم نزدیکه و یه مامانی که همیشه شب امتحان درس میخونه از الان غصه دار شده براش دعا کنید





نويسنده : مامان میثم ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
کلمات کليدي :ژله هندوانه و کلمات کليدي :شب یلدا و کلمات کليدي :برج میلاد و کلمات کليدي :نمایشگاه اسباب بازی



مدتیه که حس آپیدن ندارم نمیدونم چرا ..امروز گفتم بشینم عکسا رو مرور کنم شاید به مدد عکسا حس نوشتنم بیاد ...

 

البته یکی دوبار تصمیم گرفتم اما چون زمانش گذشت دیگه ننوشتم ..میخواستم از شبای قدر و زیباییهاش و رفتنمون به حرم حضرت عبدالعظیم و ... بنویسم و از اینکه چقدر مصداق این جمله رو اون شبا دیدم که:

توبه بر لب سبحه بر کف دل پر از شوق گناه

معصیت را خنده میآید ز استغفار ما!!!!!!!!!!

 

یه بار میخواستم از ولادت امام رضا (ع)و شبای قشنگی که تو حرم بودیم و استفاده کردیم بنویسم و اینکه آقا چقدر رئوف ان ! چقدر ... آخه اون موقع شب ولادت ، به مامانم گفتم از رفت و آمد به مشهد هر ماه با قطار خسته شدم خیلی دوست دارم بیام اما این مدل رفت و امد خسته ام کرده اصلا من برای عید  غدیر نمیام مشهد !!! ولی به اما م رضا گفتم آقا جون شما هر وقت خواستید منو دعوت کنید به حرفای احمقانه من گوش ندید ...این شد که یه هفته بعد شب زیارتی امام رضا (23 ذیقعده ) به پیشنهاد همکار همسرم که واقعا از لطفش ممنونم ،با ماشین رفتیم مشهد ...خیلی راحت رفتیم و برگشتیم .. فکر میکنم این اولین باری بود که از طرف امام رضا (ع) طلبیده شدم فقط برای زیارت رفتم ...آی حالی داد اون زیارت ..اون موقع بود که فهمیدم غیر مشهدیا وقتی دعوت میشن میرن زیارت چه حال قشنگی دارن ...خدا قسمت هر کی آرزو داره بکنه ..هر کی که میره و قدر اون رفتناش رو میدونه !

 

...دیگه بنویسم که اوضاع آرومه و زندگی داره روی ریل پیش میره ..آقا میثم هم عاقل تر و فهمیده تر از گذشته شده و با همسن و سالای خودش راحت تر ارتباط میگیره ...

 اما هدف از تیتر وبلاگ :

منظورم از نابغه کوچک اسمانی میثم نیست !!! یکی دوسال پیش تو نمایشگاه غنچه های شهر یه غرفه کوچیک دیدم تحت همین عنواون ...بروشورشون رو گرفتم تا مطالعه کنم درباره روش های یادگیری سرعتی و ژرورش کودکان نابغه نوشته بود و اینکه همه کودکان نابغه میشوند اگر ما بتونیم روشهای پرورش استعدادهای اونا رو بلد باشیم ..و بعد از شخصی به نام پروفسور شیچیدو نام برده بود که مبدع روش جدید یادگیر اطلاعات به سرعت نور هست ... بالاخره بعد از دوسال با راهنمایی یکی از دوستانم دوباره با این موسسه اشنا شدم شش جلسه کلاس مخصوص والدین هست با مقدار زیادی وسایل کمک آموزشی ...

بحث دررابطه با متد پروفسور مکوتو شیچیدو مفصله اما به صورت کلی مینویسم تا اگه کسی دوست داشت تحقیق بیشتری بکنه :این روش روی نیمکره راست مغز کار میکنه و اینکه کودکان تا قبل از شش سالگی نیمکره راست مغزشون بر نیمکره چپ اون غلبه داره و این قسمت از مغز هست که عهده دار نبوغ افراد هست اگر تا قبل از شش سالگی این قسمت فعالیت کنه میتونیم امیدوار باشیم که بعد از شش سالگی هم میتونه فرد نابغه ای باشه که از هردو نیمکره مغزش استفاده کرده اما اگر کار نشه نیمکره راست از فعالیت انصراف میده و فرصت رو به نیمکره چپ واگذار میکنه لذا ما  فقط شش سال وقت داریم تا زمینه های نبوغ رو در فرزندانمون زیاد کنیم ... بحثش مفصله و احتیاج داره که مربی یعنی خانوم حسینی خودش براتون توضیح بده ...بهر حال من دارم این کلاسا رو میگذرونم نه به این خاطر که بعد از شش سالگی از میثم توقع داشته باشم که یک فرد نابغه باشه ! نه ...فقط به خاطر اینکه اگر این روش هم روش مطلوبی باشه و من به خاطر ندانستن بهش بی توجه باشم و بعدها بفهمم که چه دوران طلایی رو از دست دادم ..خودم رو شماتت نکنم و نهایت تلاشم رو برای پرورش یک فرزند با تقوا و مفید (برای دین و دنیای خودش و دیگران ) بکنم ...

هزینه های کلاس و وسایل جانبی شاید یه قدری بالا باشه اما برای مادر و پدرای امروز که خرید ماشین شارزی و لباسای مارک دار عادتشونه خیلی مهم نیست و چیزی به حساب نمیاد (البته برای من رقم قابل ملاحظه ای هست )بهر حال اگه دوست داشتید اطلاعات بیشتری درباره موسسه و کلاسا و روش شیچیدو بیشتر بدونید به این آدرس مراجعه کنید:

نابغه های کوچک اسمانی

 

میثم تو کلاس حلقه مطالعاتی خانه کتابدار (هلیا وامیر علی هم هستن )

اینا هم چندتا عکس از قرارایی که با دوستان با محبتم میذاریم و همدیگه رو میبینم خداییش از این مدل دوستا تواین شهر بی در پیکر  پیدا نمیکنم ... یه گروه بسی مومن و متعهد که دغدغه تربیت فرزند متدین و ولایی رو دارن ... خدا رو به خاطر وجود تک تکشون شاکرم

 

صحنه ای از نمایش جیلی بیلی و عروسکهای شیرین که با امیر مهدی و میثم رفتیم ،درباره دفاع مقدس بود و مفهوم جالبی داشت

این یه شکار لحظه است از علیرضا ! محمد حسین و علیرضا درحال تبادل نظر درباره موتور محمد صدرا !

میثم ترجیح میده وقت رو تلف نکنه و از اسباب بازی محمد صدرا به بهترین شکل استفاده کنه ! (عشق موتوره دیگه )

 

ولادت امام رضا (ع) مشهد خونه مامان جون

 

 

اینم هنر مامان میثم در مسابقه اشپزی مامی سایت ! و کسب مقام دوم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (ایده خمیرهای دکوری ... توضیح اینکه خطاطی روی کیک جزو بافت کیکه و با خامه و ...نیست )

 

اینم دسر پان اسپانیا برای اینکه نگید ما بی هنریم !

 

تواناییهای میثم :

 

دیگه وقتی بچه به سن سه سال میرسه نمیشه تواناییهاش رو یکی کی بشمریم فقط میشه به بعضیاش اشاره کرد چون با سرعت نور جلو میرن ...

 

من تازگیها متوجه شدم که میثم کلماتی رو که من تو نوزادیش استفاده میکردم تو پس زمینه ذهنش نگه داشته و الان یهو میپره بیرون !! کلماتی رو که به طور حتم تواین دو سال اخیر استفاده نکردم !!

 

نمیدونم تا حالا اینجا نوشتم یا نه اینکه میثم اصلا نقاشی دوست نداشت و با رنگ آمیز دشمنی خاصی داشت (با وجود اینکه از طرف من و باباش زمینه ارثی برای عشق به نقاشی داشت ) جون من و مربیش در میومد تا این بچه دوتا خط رنگی روی یه نقاشی بکشه و خب همه هم تاکید داشتن که روش فشار نیارین... تا اینکه هفته گذشته دیدم میثم با علاقه خاصی داره کتاب تیزهوشان دکتر شاکری رو رنگ آمیزی میکنه و اصلا هم از این بابت ناراحت نیست ...حتی وقتی ازش خواستم با عدد 1 یه نقاشی بکشه منتظر بودم کتاب رو ببنده و بگه من خسته شدم ..درکمال تعجب دیدم که یه گل 5 پر با ساقه و برگ کشید ... تقریبا نزدیک بود مردمک چشمم بچسبه به شیشه عینکم !!!

و بالاخره یکی از آرزوهای مامان میثم محقق شد !!( خود من حس میکنم این اثر کلاس نابغه کوچولو و فعال شدن نیمکره راست مغز باشه ..البته شاید هم توهم زد م بهر حال هرچی هست خیلی باحاله آی لذتی میبرم میبینم رنگ میکنه )

 

آقا کلاس ژیمناستیک هم میره ... مربیش روز اول که کار میثم رو دید پرسید چندسالشه وقتی فهمید سه سال ونیمه است کلی خوشش اومد ...از حق نگذریم میثم خیلی حرف گوش کنه و اگه کسی رو تو رشته خاصی قبول داشته باشه حرفش حکم وحی منزل رو داره !

یه سری دیگه عکس هم دارم اما حالش نیست دوربین رو تخلیه کنم ...باشه بعدا





نويسنده : مامان میثم ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱
کلمات کليدي :شیچیدو و کلمات کليدي :نابغه های آسمانی و کلمات کليدي :ژیمناستیک و کلمات کليدي :نقاشی



سلام

 

از کجا شروع کنم ؟

اول یه چیز بنویسم که نمیدونم درسته یا نه ...

یه چند وقتیه که دلم برای امام زمانم میسوزه از این جهت که با خودم میگم آقا برای کی میخواد بیاد ؟ برای کسایی که ادعای ایمان میکنن و ادعای انتظار ولی وقتی پای حرف و صحبتاشون میشینی میبینی که ایمان و تدین هیچ جای زندگیشون دیده نمیشه ؟ اعتقادشون لقلقه زبانشونه وبیشتر جنبه ابزار داره ! به عروسی و مراسم مختلط که میرسه خدا چیکاره است ، به بیماری و مریضی بچه شون که میرسه امام رضا (ع) همه کاره است ... اینقدر غصه میخورم از این روزمرگی آدمای دور و برم ...از اینکه فقط به فکر این هستن که چی بخورن چی بپوشن کجا برن ...تربیت دینی کیلو چنده ؟ خانوم جامعه خرابه ! هرقدر هم تو بچه ات رو دینی بار بیاری جامعه خرابش میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این یعنی اینکه من و بقیه مادرا بی خودی داریم سر خودمون رو خالی میکنیم !

اینقدر سر این مسایل غصه دار هستم که نگو ...دلم نمیخواد آقا بیاد ...همیشه وقتی حوادث ظهور رو میخوندم میدیدم که نقش مردم ایران خیلی کمرنگه ...اون موقع ها برام سوال بود چرا ؟ مردم ایران که تو این زمینه خیلی فعال ان ... اما الان فکر میکنم همون بهتر که نباشن ! مایه دق دلی ! بر این باورم که هنوز وقتش نیست ،هنوز لیاقت در هوای پاک معصوم رو نداریم ...

 شب تولد امام زمان میثم به من گفت : آخ مامانی ! اگه امشب تولد امام زمانه پس چرا ما هدیه نخریدیم ؟؟؟ ومن فکر کردم واقعا چرا من روم نمیشه اعمالم رو بردارم و به عنوان هدیه ببرم تولد آقا ؟

اینایی که گفتم با دعا برای فرج منافات نداره ... داره ؟

دعا میکنیم که خدا فرجی تو کار قوم به ظلمت رفته ایجاد کنه تا فرج اصلی اتفاق بیفته ...

 

---------------------------------------------------------------------

بریم سر موضوع اصلی وبلاگ : میـــــــــــثـــــم

 

این مدت خیلی اتفاقا افتاده :

میثم حدود یه ماه هست که دوتا کلاس میره : کلاس کلبه شادی خانه فرهنگ و کلاس حلقه مطالعاتی خانه کتابدار.

کلبه شادی یه کلاس یه ساعت و نیمه است که توش کاردستی و بازی و شعر و قصه و نقاشی داره و اسمش روشه کلبه شادی ! میثم سال گذشته اصلا تو این کلاس نمیموند اما امسال با ذوق وشوق فراوون میره و تو کلاس هم حسابی وروجکه !

حلقه مطالعاتی هم یه کلاس بسیار بسیار خوبه که تو خانه کتابدار تشکیل میشه ، بچه ها طی دوهفته کتابی رو که از کتابخونه امانت گرفتن میخونن و تو حلقه مطالعاتی واسه بقیه بچه ها توضیح میدن ، برای تقویت کتابخوانی و حس اعتماد به نفس بچه ها عالیه ... میثم هم که الحمدلله آخر اعتماد به نفسه و تواین کلاس به راحتی برای بچه ها بلبل زبونی میکرد

میثم تو کلاس حلقه مطالعاتی به همراه خاله مینا (داره توضیح میده )

خاله مینا کتاب رو دستش گرفت تا بچه های دیگه هم ببینن (کتاب ماهی رنگین کمان )

اینجوری نمیشه باید بلند شم وایسم !

----------------------------------------------

 

یه سفر یه هفته ای هم به شمال داشتیم که برای تجدید قوای میثم و مامانش

خیلی خوب بود بسی مشعوف شدیم و لذت بردیم (عکسها خواهد آمد )

به لطف دوستان مجازی میثم که دیگه حالا حقیقی شدن یه چندتا تولد داشتیم : زهرا جون و حسین جون و میثم که البته تولدش با یه نفر دیگه مشترک بود ! ، قرارهای دوره ای هم سر جای خودش و به قوت خودش باقی است ...

میثم و کیک تولد سه سالگی !

شادی وصف ناپذیر میثم و ستایش و عارفه

 

بچه ها مشغول بازی در تولد حسین جون و میثم مشغول آوازه خوانی !

اجرای مشترک امیر مهدی و میثم ! (محمد صدرا و حانیه هم بک گراند تصویر هستن )

این هم یه شادی وصف ناپذیر دیگه در تولد حسین جون همراه با اجرای امیر مهدی و بک گراند حانیه ، پشت به تصویر محمد صدرا !)

اینم یه کنجکاوی کودکانه از کیک تولد حسین جون که انصافا زیبا بود

اینم از عکسای شمال

از ساحل خلوت و آروم حالی بردیم !

عکس از منظره پیشنهادی میثم !

اینم یه پرتره از میثم !

اینم یه منظره از آویدر

ناخدا میثم

سد خاکی آویدر!

کار هنری مشترک عمو محمد و مامان میثم ( گرفتن ماهی از آب هنر عمو و عکس هنر مامان میثم )

این هم هنر من ! مثلا یه مجسمه شنی !

تونستم در یه اقدام غافلگیرانه یه عکس از علیرضا بگیرم !( تو خونه مامان حانیه )

توضیح هم میخواد ؟

میثم و کیک جشن تکلیف فاطمه دختر عموی میثم

 --------------------------------------------------------------------------

تو باغچه خونمون یه قدری ریحون و تره کاشتیم ... بیشتر تره ها رو گنجشکا خوردن اما فکر کنم از طعم بذر ریحون خوششون نمیاد ! چون همه ریحونا در اومد ... میثم هم هر روز بهشون سر میزد تا شاهد رشدشون باشه روزاآب دادن باغچه و چیدن ریحون یکی از تفریحات من و میثمه ... از بابایی نازنین بابت همکاری درمورد باغچه سپاسگذارم ...جاتون خالی ریحون و پنیر  واسه صبحونه یا عصرونه خیلی حال میده خصوصا افطار ماه رمضان زبان

حاصل دسترنج من و بابایی

جای خالی تره ها مشهوده !

----------------------------------

ما مشهدیا به( یا کریم) میگیم (موسی کو تقی ) مدتی بود یه دونه از اینا هر روز میومد تو خونه ، ظاهرا دوتا تخم گذاشته بوده که امروز صبح که رفتم ببینم داره چیکار میکنه اون بالا دیدیم که دوتا جوجه فسقلی تپل مپل و ناز کنار هم دارن میلرزن ! ای جونم انگاری از فرصت نبود ما تو خونه استفاد کرده بود و جوجه هاش رو باز کرده بود ...

(عکساشون رو میذارم )

 

حالا بریم سر کلمات قصار بزرگ مرد کوچک خانه ما :

مامانی ! اگه خورشید رو بگیرم و بندازیم تو آب خنک میشه ؟

مامانی ! کدوم یکی از گاوا هستن که شیر کاکائو دارن ؟

مامانی ! الاغ با خر چه فرقی داره ؟

ای خدا مرگم چرا بعضی آدما لخت و پتی میان مهمونی ؟!! _واقعا چرا ؟

و کلماتی مثل :

احتمالا !

به نظرت !

موافقی ؟

البته !





نويسنده : مامان میثم ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤



قبل از هرچیز : لینک کتابخانه میثم به لینکهای دائمی بالای صفحه اضافه شد .

 

سلام

١- همونطور که قبلا نوشته بودم میثم به صورت کاملا اتفاقی تو مسابقه آرزوهای عمو فروتن در مجله شهرزاد شرکت کرده بود و برنده شد و عکسش روی جلد مجله اول اردیبهشت چاپ شد ...البته داخل مجله هم یه چیزایی داره ...

اینم عکسش واسه اونایی که مجله رو ندیدن :

 

 

٢- علت اینکه این پست رو اینقدر دیر آپ کردم اینه که یه سری از عکسای عید نوروز میثم رو که رو سی دی رایت کرده بودم گم کردم !!!!! پست بدون عکس هم مثل غذای بدون ادویه و نمکه ! لطفی نداره ...

*بعد نوشت : عکسا رو پیدا کردم !!! انتهای پست ببینید

-------------------------------------------------

پس از عکسای دیگه براتون میذارم که یه ذره پستش نمک و فلفلی باشه :

٣- مثلا یه قرار دوستانه با دوستان میثم جونم داشتیم کجا ؟ خونه ما ! اینا عکس اون قراره است ... من ومیثم به مدد نی نی سایت دوستان بسیار بسیار خوبی پیدا کردیم که خدارواز این بابت بسیار شاکرم منتهی نگه داشتن این دوستان عزیز یه قدری سخته ! مثل هر چیز خوب دیگه !

دیگه اینا معرف حضور هستن : میثم ، حسین جون ،  زهرا جون ، محمد صدرا ، حانیه (علیرضا تو عکسا نبود )

اینا تو باغچه دنبال چی میگردن خدا میدونه !

مثل اینکه قضیه خیلی جدیه ! دقیق تر شدن ! ( آخرش هم نفهمیدم اینا چی اون تو پیدا کرده بودن )

 

۴- یادم باشه تو این پست از یه مامان عزیز و یه دوست مهربون دیگه به نام( مامی هلیا ) که لطف کرد و موسسه خانه کتابدار رو به من معرفی کرد تشکر کنم ...

حدود یه ساله که دنبال یه موسسه میگردم که توش برای بچه های زیر دو سال کلاس خلاقیت داشته باشه یا اینکه لااقل به زیر دو سال اهمیت داده بشه اما دریغ ...هر جا میرفتم بالای سه سال قبول میکردن انگار زیر سه ساله ها آدم نیستن یا اینکه چیزی نمیفهمن ...غافل از اینکه بنیان های خلاقیت و تفکر دقیقا از همین سنه که شروع میشه ...خلاصه تا اینکه حدود یه ماه پیش مامی هلیا موسسه خانه کتابدار روبهم معرفی کرد که بزرگترین ویژگیش این بود که تا خونه ما یه ربع بیشتر راه نیست !!! و یکشنبه گذشته با میثم راهی اونجا شدیم ...همون جایی بود که من یکساله دنبالش میگردم دیگه تقریبا تصمیم گرفته بودم پیشنهاد تاسیسش رو به یکی از اطرافیانم بدم ...که خداروشکر پیدا شد :‌

کتابخونه ویژه کودکان ، اتاق قصه ، کلاس خلاقیت برای تمام سنین ، بازی و حلقه مطالعاتی برای کودکان ! خلاصه اینکه خیلی خوشم اومد ....

 مامی هلیا جون ممنونم از لطفت و از هدیه بسیار جالبی که به میثم دادی ....

راستی با امیر علی و مامانش هم از نزدیک آشنا شدیم و بسی لذت بردیم از این پسر تریپ خارجکی !

همون روز با همدیگه رفتیم یه اردوی نصفه روزه که خیلی خیلی خوش گذشت هم به بچه ها و هم به مامانا ...مربی دائم با مامانا و بچه ها بازی میکرد و بازی یاد میداد )گرچه خیلی ازاون بازیا رو من با میثم انجام میدادم اما وقتی میدیدم هر روز به تعداد مادرانی که دغدغه تربیت شاد و اصولی برای فرزند دارن ، افزوده میشه کلی ذوق زده شدم ...

به محض اینکه عکساش به دستم برسه میزارم (‌اینم از عوارضه خراب شدن دوربینه دیگه )‌

* بعد نوشت : این رو از رو دست مامان امیر علی یعین مهفا جونم تقلب کردم نیشخند

میثم و امیر علی ناززززززززززززز

امیر علی ، هلیا ، میثم

۵- راستی راستی این دوستان اینترنتی هم خیلی برای من و میثم برکت داشتن یکی دیگه از این دوست جونا که میثم خیلی خیلی دوسش داره ، حسین جونه ! پسر  خاله عالیه ، پنج شنبه هم با حسین جون و مامان و باباش رفتیم شهربازی پارک ارم یا همون قلعه سحر آمیز ... بابای حسین جون لطف کردن و برامون بلیط تهیه کردن ، میثم و حسین کلی بازی کردن خصوصا میثم که واقعا اولین باری بود که از بازیهای اونجا لذت میبرد چون تا حالا هرجا میبردمش بهت زده سوار وسایل میشد واصلا هم ذوق نمیکرد !

 

اینجا بود که من و خاله عالیه به زوایای پنهان اخلاقیات میثم و حسین پی بردیم و اینکه این دونفر دوتا قطب مخالف هم هستن و برای همینه که اینقدر جذب همدیگه شدن !!!!!

 

حسین پسری دقیق و ظریف که به هرچیزی با نگاه خاص خودش دقت میکنه و با بازیهای فکری و دقیق بیشتر کیف میکنه و میثم پسری که هیجان و جیغ و هورا دراولویت اول ، و فکر  و دقت و ظرافت باشه برای بعدا که بزرگ  شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نمونه اش اینکه حسین جون عزیز دلم ، نقاشی رو خوب میکشه و این کار رو دوست داره اما میثم ابدا نقاشی نمیکشه و این کار رو لوس بازی میدونه !!!!!!‌ (‌چقدر من حرص میخورم خدا میدونه ، دلم میخواست مثل من و باباش به هنر علاقه مند باشه اما تنها چیزی که ذوق زده اش نمیکنه نقاشی و رنگه ! )

عکسای این یکی قسمت رو هم اگه بابای حسین جون برامون بفرستن ضمیمه اش میکنیم ....

دقت کردید نمک و فلفل این پست نسیه ایه !!! اونم حتما به خاطر هدفمند کردن بارانه هاست دیگه وگرنه ما تاالان باید یه دونه دوربین  " های حرفه ای  "  خریده بودیم !چشمک

 

البته یه دونه خریدیم اما نه از نوع   های حرفه ای ! ناراحت

6- آقا میثم رو بالاخره از تخت و اتاق خودمون اخراج کردیم و رفت تو تخت خودش و خداروشکر نهایت همکاری رو کرد ...البته شبا یه چندباری احضار میشیم اما بازم بهتر از حضور دائمی ایشونه ! چشمک

7- گاهی با خودم میگم چرا ما مامانای وبلاگ نویس همیشه از شیرین کاریای فسقولکا مینویسم و از سختیا و اذیتاشون نمینویسیم ؟!!! واقعا چرا آیا ؟

فرداها میان وبلاگاشون رو میخونن فکر میکنن عجب گل و بلبل هایی بودن !!! اصلا اذیت نمیکردن و همیشه هم خدای ادب و احترام و ...

نخیر آقاجان از این خبرا نیست ، گفتم نکنه یه بنده خدایی که بچه نداره بیاد اینا رو بخونه و فکر کنه بچه یعنی همیشه شاد و گل و بلبل ، یا اینکه یه بچه داری که بچه اش گاهی اذیتش میکنه بیاد اینا روبخونه بعد آ]ی از سر درد بکشه و بگه : خوش به حالشون چه بچه هایی آرومی دارن زبان....نه بابا آواز دهل شنیدن از دور خوش است  ! اینا رو برای این مینویسم چون دوسه شب پیش میثم بدجوری اذیتمون کرد از حرصم میخوام بنویسم :

بی خودی بیخودی از تو تختش صدا میزنه : مامانی ! بیاین ...

میرم پیشش : جونم چی مامانی ؟

- مامانی منو بغل کن !!!!!!!!!!تعجب

- مامانی ساعت 3 نصفه شبه بخواب عزیزم

- گریهبا صدای بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند

- مامانی جیش داری ؟(ببخشید ها )

- آره گریه

- بریم دستشویی

- نه ندارم گریه

- گرسنته ؟

- آره غذامیخوام گریه

- نه غذا نمیخوام تعجب

- مامانی میخوام تعجب

- تشنته ؟

آره آب میخوام گریه

- نه آب نمیخوام گریه

( قربون صدقه های مامانی و بابایی رو فاکتور گرفتم چون خیلی زیاد و متنوع بودن )

اما جواب ایشون فقط گریهگریهگریه

 

خلاصه با یک فریاد مامانی ناگهان اوضاع به حالت اولیه بازگشت و اینطوری شد قهر

و من و بابای با چشمانی خواب آلود رفتیم بخوابیم که ... الله اکبر (صدای اذان )

به سلامتی پایان خواب شبانگاهی را اعلام میکنیم !!! خمیازه

(صبح نمای داخلی ساعت 10 و سی دقیقه ) آقا میثم خواب تشریف دارن و بابایشون رفتن اداره و مامانی هم با صدی زنگ تلفن دوساعت پیش بیدار شده و دیگه خوابش نبرده و میثم همچنان خواب تشریف دارن !دلقک

 

نتیجه اخلاقی : بچه ها همیشه گل و بلبل نیستن ( این فقط یه نموره بود ...برای حفظ آبروی فسقلک نزد خوانندگان وبلاگ از بیان کردن بقیه موارد معذوریم ) بای بای

 

----------------------------------

اینم از عکسای نوروز و مناطق جنگی جنوب که امسال همراه همکارای بابایی رفتیم وواقعا خوش گذشت اصلا فکر نمیکردم میثم بتونه این همه راه رو اتوبوس دووم بیاره واما لطف خوش همکارای بابایی و بقیه همراهان باعث شد که از این سفر معنوی بسی لذت ببریم ...اینکه چه حال و هوایی داشت ، بماند برای دل من ...

 

 

از خونه که راه افتادیم یه تفنگ با خودش برداشته بود تا به خیالش وقتی رسیدیم جنوب دشمنا رو بکشه ... دائم هم میپرسید :مامانی پس کو دشمنا من میخوام با تفنگم بکشمشون!

اینم سفره هفت سین در دانشگاه نفت آبادان ... سر صبح بود و میثم بداخلاق ! نگاه نکنید الان داره ادا درمیاره بعدش تا تونست غر زد که چرا منو زود بیدار کردید !..

اینجا هم اروند کنار ... حال و هواش خیلی خیلی خاصه ...میثم مثلا فیگور گرفته !!!!!

اون خط تیره انتهای عکس مرز آبی عراقه ... اینجا حرف برای گفتن زیاده ...بماند برای دل من !

اینجا هم یادم نیست کجاست قهقهه

اینجا هم پدر و پسر بر فراز یه تانک ...اگه دقت کنید تفنگ رو تو دست میثم میبیند !

 

اینم بخش پایانی ماجرا ...

میثم گلم امیدوارم بتونی بفهمی که اینا کی بودن .... کاش بفهمی ...





نويسنده : مامان میثم ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
کلمات کليدي :هدفمند کردن یارانه ها و کلمات کليدي :گیشه و کلمات کليدي :عمو فروتن و کلمات کليدي :مجله شهرزاد



سال 89 داره نفسای آخر رو میکشه ...

لحظه ها خیلی تندتر از اونی که فکرش رو میکردم داره سپری میشه ...

نمیدونم امسال چرا اینقدر برای شروع سال جدید دلهره دارم ؟

همش حس میکنم سال 90 قراره اتفاقات بزرگی تو دنیا بیفته ...

یعنی میشه ؟

میشه امسال سال ظهور باشه ؟

ازوقتی وقایع یمن و مصر و اردن و بحرین و عربستان رو شنیدم و دیدم تو دلم غوغایی به پاست همش با خودم میگم : اگه ظهور نزدیک باشه چقدر آماده ام ؟

ای خدا این همه خوندیم یابن الحسن کجایی    مردم ازاین جدایی) اما الان به جای اینکه با شنیدن زمزمه ظهور خوشحال باشم دلهره دارم ...

نمیدونم چرا ...اما میدونم ربط مستقیمی به اعمال و رفتارم داره ....

شما اینطور نیستید ؟

----------------------------------------------------------------

اما انداحوالات میثم آقا بزرگ مرد کوچک خانه ما :

به قول دور و بریا میثم به یه جیر جیرک تبدیل شد که هرروز صبح زبونش درست همزمان با بازشدن چشماش باز میشه و شب هم بابسته شدن چشماش بسته میشه !!!!!!!!!!

ظاهرا یه رگ این دوتا عضو رو به هم وصل میکنن !!!!!!!!

دیگه نمیتونم حرفاش رو بنویسم  بسه که زیاده ...

اما نکته های مهمش ایناست :

*حدود9کلمه رو بلده بخونه به قول خودش باسواد شده ..البته اگه من بخوام خیلی بیشتر از اینا رو میتونه بخونه اما من خیلی اصرار ندارم به دلایلی که از حوصله وبلاگ خارجه ... اما این توانایی خوندنش برام خیلی ذوق آوره ..یه جورایی هی وسوسه میشم باهاش بیشتر کار کنم ...کلمه هایی رو هم که یاد داره بدون اموزش و این حرفا و فقط با اصرار  خودش یاد گرفته :

میثم ، کتاب ، بابا ، مامان ، نان ، آب ، بانک ، موش و علی

هرجا که این کلمات رو مبینی به سرعت تشخیص میده و میخونه (یادش بخیر منم قبل از دبستان خوندن رو کامل بلد بودم کارم خوندن تابلوی مغازه ها و در و دیوار بود )

* دائم دنبال ایراد گیری از کارای منه مثلا برای محک زدن من ازم میپرسه :مامان این آب تمیزه ؟ منم که سرگرم کارام هستم میگم : آره تمیزه ...

یه دفعه میگه : نه مامان اشتباه کردی تمیز نیست....

منم میگه : اِ .. پس نخور ...

میثم : فکر کردی تمیزه ؟ اشتباه کردی ؟ ( واین جمله رو ده بار تکرار میکنه ) !!!!!!

*عاشق خوندن کتابه البته از نوع نثر چون مدتها بود که فقط کتاب شعر میخوند اما الان کتابای شعر گونه به نظرش کودکانه ان ..برای همین از کتابای نثر بیشتر استفاده میکنه

* چند روز پیش به من گفت : مامانی دلم میخواد برم تو کتاب شنگول و منگول به گرگه بگم : چرا بزغاله های نازنین رو خوردی ؟ آخه مامان وباباشون غصه میخورن ! (ناگهان یه چیزی به ذهنش رسید :) مامانی اصلا بزغاله ها چرا بابا ندارن ؟؟؟؟

* حدود دوماه پیش تو مجله شهرزاد دیدم که مسابقه پیامکی گذاشته بود با این عنوان که آرزوهای فرزندان خود را برای ما پیامک کنید منم آرزوی همیشگی میثم رو نوشتم : آرزو دارم کفشای بابایی رو بپوشم برم اداره !!!!!!!!!!! (فکر کرده بابایی تو اداره چقدر خوش میگذرونه !!) خلاصه هفته گذشته از مجله شهرزاد به همراهم زنگ زدن و از آقا میثم خواستن که برای عکس گرفتن با عمو فروتن ( عموی فیتیله ای ) بیاد دفتر مجله ...ما هم ذوق زده رفتیم و پسرک کوچک ما با عمو فروتن عکس گرفت ...حالا منتظر باشید ببینیم که این عکس شاهزاده کوچک مارو کی رو جلد مجله شهرزاد چاپ میکنن ...

البته خودم با موبایل یه چند تایی گرفتم که در ادامه میذارم

*ان شالله نوروز رو مشهد خواهیم بود و صفایی خواهیم کرد

 

* یه نمونه سوالات میثمی از نوع ...

مامان هواپیما در داره ؟ - بله داره

مامان هواپیما پله داره ؟ - بله داره

مامان در هواپیما بسته میشه ؟ - آره بسته میشه

مامان اگه یه عالمه آدم سوار هواپیما بشن بازم درش بسته میشه ؟ _ آره بسته میشه

مامان اگه پُر پُر بشه چی بازم بسته میشه ؟ - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا هواپیما چه جوری  پرواز میکنه ؟ - !!!!!!!!!!!!!

مگه هواپیما پر داره که میتونه پرواز بکنه ؟ _ نه مامان جون پر نداره بال داره

چرا بال داره پر نداره ؟ - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و.....( اگه بهش رو بدی حالا حالا ادامه داره )

 

* یه نمونه شیرین زبونی دیگه :

_ مامانی بیا بریم خونه آقاجون                   _نمیشه مامان من کاردارم

_ خب آقاجون اینا کامپیتر دارن ها !              _ نه مامان کار دیگه ای دارم

_ اینترنت هم دارن ها !                           _ نه مامان کارای خونه مونده ظرفا        روبشورم خونه رو تمیز کنم

_ خب خونه آقاجون هم ظرف دارن !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 *وقتی افکارش رو به زبون میاره خیلی خیلی بامزه است :چند روز پیش طبق معمول خودم رو به خواب زدم تا بیاد بعدازظهر رو بخوابه ... اولش مقاومت کرد اما بعد که دید چشمای من بسته است شروع کرد به بیان افکارش : اول ماشینامون رو تو کمدمون میذاریم ...بعد حیوونا رو تو طبقه بعدی میچینیم ...بعد اسباب بازیامون رو جمع میکنیم تا مامانی عصبانی نشه ...بعد موبایل مامانی رو میذاریم تو کمد خودمون !! ..بعد میریم تو بغل مامانیمون میخوابیم !!!!!!!!!!!!!!!

خیلی باحال بود اینقدر ذوق کردم که ناگهان بیدار شدم مثلا ! بغلش کردم و تا جاییی که میتونستم بوسش کردم ...خدایا این بچه ها اگه نبودن زندگی چیزی کم داشت !

خدا به اونایی که زندگیشون از شیرینی این هدیه های خداوندی خالیه ، یه عیدی باحال بده الهی آمین

 

 این عکسای تمبری میثم در آتلیه ...

 دیدم از عکس میثم و بابایی قبلی استقبال شد خوشم اومد این یکی عشقولانه اش رو هم بزارم

 

 از هرچیری میشه برای قطار بازی استفاده کرد ! حتی از پرتقال و لیموشیرین

 

 

 هنرنمایی مامانی در شب و روز عشق ( از اسمش خوشم نمیاد اما محض باکلاس بازی درست کردم و گرنه من و همسری هر روزمون روز عشقه !!!)

 میثم کدویی (این کلاه شال گردن هم هنرنمایی مامانیه ! مدل کدو تنبل )

 

این هم حیاط برفی ما ( زمستون تموم شد و روسیاهیش که هیچ ،سفیدیاش هم رفت  )

این صف بنزین شب عید یا گاز نیست صف ماشینای میثم که عددش به 25 تا میرسه !

 

آها ، اینم عکس عمو فروتن و میثم البته کیفیت نداره با موبایل گرفتم ... (اینقدر ازعکس گرفتن با موبایل بدم میاد که نگو ...حالا مجبور بودم ! )

 

 این هم از نمایی دیگر

 

 

 

 

 





نويسنده : مامان میثم ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
کلمات کليدي :فیتیله و کلمات کليدي :علی فروتن و کلمات کليدي :ساقیا