هفت ماهگیت مبارک

 

هفت    ماهگیت  مبارک 

پسر گلم،میثم عزیزم شنبه 28 دی ماه هفت ماهش تموم شده ووارد هشت ماهگی میشه    ...تشویقتشویقتشویق

 

      

امروز داشتم فکر میکردم همین طور که این هفت ماه مثل برق وباد گذشت این چند ماه آینده هم میگذره وچشم به هم

بزاریم ان شاءالله آقا میثم یک ساله میشه ...اما چه طور بگذره خدا بهتر خبر داره ...  

حالا بریم سر این موضوع که فسقلک تو این ماه چه هنرنمایی هایی داشته :

 

بعد از کلی تلاش تازه داره یاد میگیره سینه خیز کنه ... هوراهورا  

بعضی هجا ها رو بیان میکنه مثل (دد)  (دادا)  (اگه)       {کارمون شده دائم بهش بگیم : میثم بگو مامان ،  میثم بگو بابا ، } یکی نیست  بگه بابا چه عجله ای دارید دو روز دیگه که هی گفت مامان  مامان    بابا   بابا  ....حوصله تون سر میره وناگهان فریادی میکشید که : ای بابا چقدر میگی بابا بابا   مامان قهقههقهقهه 

  

غذا خوردنو شروع کرده وفرنی و حریره  بادوم   و سوپ  و پوره میوه ها رو با   اشتهای تمام  میخوره  الحمد لله  جزو بچه های  بد غذا  نیست ( حداقل تا  الان  ) از خود راضی  

      

از همه مهمتر اینکه   آقا   6 عدد  مروارید  سفید ودرخشان  تو دهان  مبارک  در آورده  و  از  دست  مامان  به  عنوان  بهترین  لثه  کش  استفاده  میکنه  {    بگذریم  که  تا  به  حال  چقدر    رد    دندون  رو  دست مامان  به جا گذاشته  }

      

 دستاشو   به علامت  اینکه   یالا    بغلم  کنید  باز  میکنه   ...  عصرها  که  بابایی   از اداره   بر میگرده    قبل  از  هر  کاری  باید  آقا میثم  رو بغل  کنه  وگرنه  جیغ  وگریه  و.....بغلبغل 

    

موهاشو   کوتاه  کردیم  قیافش  حسابی  تغییر کرده  اکثرا  میگن  شده  کپی  برابر  اصل  بابا یی   ....{  طفلک  مامانی } گریهگریهگریه

      

......همین   دیگه  می خواستید  بدو  بدو  کنه؟ ---------









+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


مهمونی خردادیا

بالاخره جور شد ومامانایی که حدود یک ساله که با هم دوست هستیم وبه واسطه نی نی سایت هرروز با هم صحبت میکنیم دورهم جمع بشیم وهمدیگرو از نزدیک ببینیم ...قرارمون شد مرکز خرید تیراژه کافی شاپ میتا کیش ....

ده نفر اومده بودن : زهرا وعسل .... فرزانه وآراد...مهتاب و هومن ....پارمیداو آرین ....الهام وهدیه ....مونا ورونیا ....المیرا وآرام ....معصومه و طاها ...نسترن وآرتین

پروشا وفری ....

همه مامانا گل بودن وخانوم وهرکدمشون ی مامان مهربون ودلسوز ...خیلی خوش گذشت واز این که همه نی نی ها رو از نزدیک میدیدم خیلی ذوق زده شدم ...

عکساشو میزارم ببینید ونظر بدید

طبق معمول باید ادامه مطلب رو کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


میثم هیئتی میشود

دیشب که طبق تقسیم بندی مداحا شب روضه خوانی برای حضرت علی اصغر بود از میثم دعوت کردن تا برای اجرای نقش علی اصغر بره مسجد ...براش لباس هم تهیه کردن ...

اینم عکساش

البته برای دیدن عکسا باید ادامه مطلب رو  کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


همایش شیرخوارگان حسینی

دیروز که پنجم محرم بود با میثم وباباییش رفتیم مصلی بزرگ امام خمینی (ره)همایش بزرگ شیرخوارگان حسینی بزرگداشت حضرت علی اصغر (ع) ...

البته ما اول مداحی رسیدیم فکر کنم قبلش سخنرانی بوده ..بهر حال همه مامانا با نی نی هاشون اومده بودن اغلب چفیه وسربند داشتن ما هم شب قبل رفتیم بیرون وکلی گشتیم تا یه مغازه پیدا کردیم که سربند(یا علی اصغر )داشت البته تموم کرده بود مجبور شد از تو مانکن باز کنه بده به ما ...که با همه این اوصاف سربند آقا میثم روز همایش دم در افتاد وگم شد ...

شاید حرفایی رو که مداح میزد سرشار از احساس مادرانه بود  وهمه به خاطر این احساسات مادرانه وتحریک اون بود که ناله میکردن اما بیشترین چیزی که منو به گریه مینداخت این بود که ما هنوز نفهمیدیم که چه ظلمی به آل پیامبر روا داشتیم از  فرزندشیر خواره امام حسین (ع) گرفته تا حبیب بن مظاهر پیرمرد ...به همه ظلم روا کردند...به جرم این که خواهان آزادی و گسترش اسلام بودند...

یادم میاد وقتی میثم بیمارستان بستری بود کارم گریه وزاری بود چرا ؟ چون حالش بده چون تو بیمارستانه ...اما الان تصورش رو میکنم که مارد علی اصغر کوچک با دیدن گلوی پاره پاره علی اصغر چه حالی شده ....یه با دیدن سربریده کوچولوش روی نیزه ..

.آی خدا دیگه نمیتونم بنویسم ...اصلا قلم من رو چه به نوشتن فاجعه ای یه این بزرگی !!!!!!!!

برای دیدن عکسای مصلی ادامه مطلب رو کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


ما اگر بر تو نگرییم دق میکنیم

سلام بر حسین (علیه السلام )

آری ما اگر بر تو نگرییم دق میکنیم ، چه سری در نام توست که اشک را بر حلقه چشم سرازیر میکند ....

اگر محرم وصفر نبود که ما میمردیم از داغ تو وگریه نکردن  برتو ....

 

**********************************************

میثم کوچولوی ما الان شش ماهه است ...کمی که فکر میکنم میبینم قیام کربلا یه شش ماهه هم داشته درست هم سن میثم من با این تفاوت که علی اصغر فرزند رسول خدا بود ومیثم من فرزند بنده ناچیز خدا ...

شبا که میثم از زور تشنگی از خواب بیدار میشه وآب رو با ولع تمام میخوره با خودم میگم چه قساوتی داشتن اونایی که آب رو از دردانه امام حسین علیه السلام دریغ کردن ....

وقتی زیر گلوی سفید ونرم ونازک میثم رو میبوسم و اون با قهقهه ذوقم رو بیشتر میکنه ،یاد علی اصغر کوچک امام حسین علیه السلام می افتم که با نا مردی وقساوت وسنگدلی گلوی نرم ونازکش پاره پاره شد وروی دست پدر غرق خون شد ....

ای خدا مارا به خاطر ظلمی که برخاندان نبوتت روا داشتیم ببخش ...

ای خدا عذاب قاتلین علی اصغر کوچک رو زیاد کن وفرج امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف رو برسون تا همه ببینیم که چطور گلوی دشمنان اهل بیت دریده میشود و دل شیعه خنک ....

 

الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک

همیشه وقتی تلویزیون همایش شش ماهه ها رو میزاشت که تو مهدیه تهران به یاد علی اصغر دور هم جمع میشدن ...آرزو میکردم که بچه من هم تو محرم شش ماهه بشه تا ببرمش اونجا وبه یاد حضرت علی اصغر گریه کنم ..ان شالله امسال قسمت بشه برم ..دعا کنید

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٠ ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


خدایا ترا شکر میگویم

خدایا ترا شکر میکنم که مرا بادرد رنج کشیدگان آشناکردی ...

خدایا ترا شکر میگویم که مرابه حال خود رها نکردی وبا دردو رنجی هرچند کوچک آشنا کردی ...

خدایا ترا شکر میگویم که درد ورنج وناملایمات دیگران را برایم نمایان ساختی تا هر لحظه بدانم که چقدر بنده ناشکری هستم ...

خدایا ترا شکر میگویم که دلواپسی هایم را جهت دادی وارزشمند کردی ...

خدایا ترا به خاطر منتی که برمن نهادی وهدیه ای آسمانی عطایم کردی شکر...

خدایا ترا به خاطر آنچه به من ندادی به عدد بزرگیت شکر ...

خداوندا به داده ها ونداده هایت شکر ... 

خداوندا ترا به خاطر اینکه توانایی شکر کردن را به من عطا نمودی شکر ...

 

وحالا حکایتی شنیدنی :

پیرمردی آهنگر که راه خدا را پیش گرفته بود وبنده خالص ومتقی پروردگار بود به سختی مریض شد.همسایه اش که مردی عیاش واز خدا بی خبر بود اورا شماتت میکرد که :چه شد که خداوند تو را به این روز انداخت میبینم که دوستی که از ان سخن میگفتی اکنون تو را به مرضی سخت مبتلا ساخته است !!!!!!!!

پیرمرد آهنگر پاسخ داد : ما در پیشه آهنگری خود دو نوع آهن داریم :بعضی از آنها را که به هیچ دردی نمیخورند داخل ظرفی جداگانه میاندازیم تا در فرصتی مناسب دور بریزیم ونوع دوم اهن هایی است که برای شکل دادن و استفاده مطلوب داخل کوره میگذاریم وحرارت داغ وسوزان میدهیم واز آنها وسایل مفید میسازیم ...بندگان خدا نیز نزد او اینچنین اند ...

....وحال تو ای عزیزی که خواننده این سطوری :

...خداوند را بر آنچه به تو داده شکر گوی وبرآنچه نداده سپاس ومنت

...در رنج ها ومشکلات شکیبا باش که چون آهنی گداخته شوی ومحبوب درگاه او گردی

...رنج های دیگران را مهم بشمار وتا میتوانی برای فرج در کارشان دعا کن

...بر آنچه خداوند بدون منت وزحمت به تو داده غره ومغرور نشو که مالک حقیقی هر گاه اراده کند توان آن را دارد که تو را از نعمت هایش محروم نماید

------------------الهی وربی من لی غیرک -------------------

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٧ ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


چی شده بود ؟

راستش چند وقت قبل که انفلوانزا شیوع ÷یدا کرده بود یه دفعه چشمای میثم  قرمز شد وبه فاصله دو روز سرفه وعطسه و... دکتر هم رفتیم گفت چیزی نیست وخودش خوب میشه ( واقعا که بعضی دکتراواقعا بی سوادن) خلاصه یکی دو روزی رو تحمل کردیم اما روز به روز بدتر میشدبالاخره بردیمش دکتر خودش ( دکتر شریفیان ) گفت که میثم دچار عفونت تنفسی شده وباید سریع بیمارستان بستری بشه منم گریان و اشک ریزان میثم رو بردم بیمارستان مفید وبستریش کردیم ....

خلاصه یه هفته ای بیمارستان بستری بودیم ( در حقیقت هر دومون بستری بودیم ) بعد از یه هفته هم رفتیم مشهد که از شر هوای الوده تهران فرار کنیم ...

الان هم در خدمت شما هستم ....در مورد بیمارستان ووجریاناتش به طور مفصل تری باید براتون نوضیح بدم که موکول میکنم به بعد ....

 

                  

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٧ ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


من دوباره اومدم

سلام سلام

مدتی بود که به دلیل گرفتاری های شخصی که بعدا براتون توضیح میدم غایب بودم از همه دوستام که همه جوره احوالپرسم بودن ممنون : ...عموعلی ...دایی جواد ....دوستان نی نی سایتی ...وهمه دوست جونای گل

اول یه  عکس از میثم گل بزارم دلتون وا شه  بعد توضیح بدم که چی شده بود ..

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٧ ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()