میثم کوچولو راه افتاده

میثم کوچولو راه افتاده

یه عالمه جلو میره

خنده داره راه رفتنش

چون که تلو تلو میره

سعی میکنه راه رفتنو

بلدبشه تند تر بره

دوست داره مثل مامانش

هی این ور و اون ور بره

پاهاش کمی درد میگیره

از روز زانو تامیشه

آروم می افته رو زمین

میخنده و زود پامیشه

مامان اون خوشش میاد

کف میزنه برای اون

میخواد یه جفت کفش بخره

برای هردوپای اون

 

*********************************

پسرگلم ،‌میثم نازنیم ١٣ ماهه شد ...

باوجود اینکه فکر میکردم تا بخواد راه بره خیلی طول میکشه ؛ اما یک هفته بعد از تولد یکسالگی شروع به راه رفتن کرد ...حالا اینقدر راه میره که التماسش میکنم یه ذره بشینه ..آخه بچه ای که از ساعت ۴ بعد ازظهر تا ١١ شب یکسره راه بره دیگه چقدر میخواد وزن بگیره ؟ من که مامانشم پاهام درد میگیره ...

***********************************

فکرمیکنم از جهت حرف زدن ÷یشرفت قابل ملاحظه ای داشته ...: ماماو بابا رو به راحتی میگه ...البته ماما رو هروقت خیلی احتیاج داشته باشه میگه وگرنه با جیغ و داد و سر و صدا منو صدا میزنه ...

(هدی خانوم )(زهرا) (سلام ) (دد )(به به ) (ابه) (حاج آقا) (آقا جون) (عبو...یعنی عمو ) (عمه) (جیز) (جیش) ( خطر خطر) (عیی ...یعنی علی) (الله اتر..یعنی الله اکبر) (آهنگ صلوات ) 

اینا چیزاییه که میثم خان ما تا حالا یادگرفته ...

درحال حاضر ١٠ تا دندون داره یازدهمیش هم توراهه !!!

یه کار جدید یادگرفته : همه اسباب بازیا باید طبق سلیقه ایشون چیده بشن : همه رو تا اخرین قطعه از کمدش در میاره ودوباره طبق سلیقه شخصی میزاره سر جاش ...بعضی از اسباب بازیا اصلا نباید توکمد باشن چون دوسشون نداره ،‌بعضیا خیلی عزیزن ..اونا باید دم دست باشن ...این اسباب بازیا عبارتند از : چندتا لیوان رنگی که در حقیقت همون برج هوش هست ... شکلای ساده کره هوش ،‌چندتا قطعه کوچولوی مثلثی شکل که مال ماشینای اسباب بازی بودن . به خاطر اینکه قابلیت تو هم رفتن دارن خیلی محبوبن ...

*******************************************

این پسر من شباهتای عجیبی به باباییش داره مثلا :

وقتی یه فکر خاص تو مغزش جرقه میزنه ، زبونش رو تا نیمه درمیاره چشماشو ریز میکنه و ناگهان ؛ یک اتفاق می افته که حاصل شیطنت این پسره ...

یا اینکه اگه پیچ و مهره ای گیر بیاره دنبال جایی میگرده که این پیچ و مهره بهش بخوره ...

موهاش فرفریه مثل بابایی

خوش اخلاقه مثل بابایی

و من از اینکه پسرم کپی برابر اصل بابایی هست خیلی خوشحالم چون بابایی رو همه جوره قبول دارم ...

 

اینم چندتا عکس از فسقلک من :

 

 

 

 

 

 


 


+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۸ ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


تولدت مبارک کوچمولوی من !

کوچولوترین عضو خانواده امامی یک ساله شد ...


 

یادش بخیر ...پارسال همین روزا بود که قدمای کوچولوی تو ،خونه ما رو رونق بخشید ...همین روزا بود که خدای مهربون به من و بابایی یه امانت سپرد ...امانتی که یه هدیه خوشگل و زیبا هم بود ...هورا

 

اون روز بود که  حس قشنگ مادری رو برای اولین بار تجربه کردم...و چه حس قشنگیه ...مادری زیباترین هدیه خداوند به یک زنه ...خجالت

بهرحال یک سال از زندگی تو گذشت ، یک سال با تمام بالا و پایین هاش :

از اولین روز تولد من دیگه نمیتونستم راحت و کامل بخوابم ، چون نی نی کوچولوی من هر دوساعت یه بار گرسنه اش میشد و باید بیدار میشدم تا شکم کوچولوی اون رو سیر کنم ...البته از این بابت اصلا ناراحت نیستم چون میدونم اون لحظه ها شیرین ترین لحظه های عمر یه مادره ...وقتی که میدونی وجود یه نفر بسته به وجود تو هست و یه نفر هست که گوشت و پوست و خونش از تو ساخته میشه و جون میگیره ...

ده روزه بودی که زردی گرفتی و من وبابایی چقدر غصه خوردیم که فسقل کوچولوی ما زیر مهتابی خوابیده و زردیش پایین نمی آِد ... یادمه روز مادر اون سال رو کاملا فراموش کرده بودم بابایی هم همینطور ..تمام هم و غم مون شده بود برطرف شدن زردی تو ( میثم گلم )‌

 شش ماهه بودی که مریضی سختی شدی و مجبور شدیم یه هفته تمام تو بیمارستان بستریت کنیم ...دیگه نمیگم اون شب اول چقدر بالاسرت گریه کردم ...عکس خنده هات رو روی موبایل میدیدم . اشک میریختم آخه تو دیگه اصلا نمیخندیدی !!! اما خدا روشکر روزای سخت بیمارستان گذشت و برای من روزای پر از تجربه و خاطره رو رقم زد ..اونجا بود که فهمیدم خدا چه نعمت بزرگی بهم داده (‌فرزند سالمی که با خنده هاش جون میگیرم و با گریه هاش غصه میخورم )‌ گریه

 

هشت ماهه بودی که دوباره سرماخوردی و البته این دفعه به شدت دفعه قبل نبود و خداروشکر تونستیم مهارش کنیم ...

 

تو تمام این لحظه ها خداوند بود که یاریم میکرد و یه موجود دوست داشتنی دیگه  که زندگی من و میثم همراه با اون معنا پیدا میکنه ...بابایی عزیز ...همسر گلم که امیدوارم خداوند پاداش همه این خوبیها و محبتهایی که برای من و میثم  کرده به بهترین وجه بده ...امیدوارم سالیان سال سایه پر مهر و محبتش بر سر خانواده ما باقی بمونه ....

این متن رو زمانی مینویسم که ایام (‌روز پدره ) پس همین جا از طرف خودم و میثم کوچولوی نازنین به بابایی میگیم : 

 

بابایی گل روزت مبارک 

 


***********************************************

میثم گلم ! میدونم که از این روزا و ماهها زیاد در پیش دارم ...میدونم که بزرگ کردن نعمت الهی سختی زیاد داره اما لحظه لحظه اون به چشیدن حس مادری می ارزه ...

زندگی مثل همین صورتکایی که همه بعد از مطالبشون میزارن تا احساساتشون رو باهاش نشون بده ، پر از غم  ناراحتو شادی خنده ، پر از خنده قهقهه و گریه گریه، پر از قهر و آشتیقهر پر از استرس استرسپر از نگرانی ..نگران پر از موفقیت تشویقپر از افسوس افسوسو خلاصه سرشار از فراز و نشیبه ...مهم اینه که در حال ایمانمون رو حفظ کنیم . ÷شت و ÷ناهی باشیم برا ی هم ..آمین

وبالاخره از خدا میخوام که لذت چشیدن این حس قشنگ رو به همه زنها عطا کنه ...

 

############################################

تولد میثم رو مشهد برگزار کردیم یه کیک شماره کیک هم سفارش دادم که گرچه بازم اون چیزی که من میخواستم در نیاورد ...

خاله ها و دختر خاله ها و مامان جون و دایی ها هم بودن ...به همه خوش گذشت ...خیلی زیاد ...

 

 

بقیه عکسا در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٤ ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


کمی توضیح

قبل از اینکه پست مربوط به همدان و تولد میثم رو بزارم لازم دیدم چند تا توضیح درباره نظرات دوستان بنویسم :

1- اول اینکه درباره فایل تقویم ها خواسته بودید ، این تقویم ها رو مامان میثم (که من باشم ) طراحی کرده که البته فایل خامش هم موجوده اما هم حجمش بالاست و هم برای استفاده دیگران باید به صورت psdباشه که اون هم خیلی حجمش زیاده ..برای همین نمیتونم برای اون دسته از دوستانی که فایل خام تقویم رو خواسته بودن بفرستم ...اما با کمال میل حاضرم برای نی نی فسقلکاتون طراحی کنم البته اگه عکسای خوشگلشون رو برام بفرستید ...یه کارایی رو هم درباره کارت تولد انجام دادم که قصد دارم تو یه وبلاگ اختصاصی همشو بزارم ...دراین زمینه هم در خدمتم ....هر وقت وبلاگشو درست کردم ادررسشو میزارم بیایید ببینید 

2- دوم اینکه من بعضی عکسا رو از گیگا ایمیج اپلود میکنم ..اما این گیگا گاهی با ما همکاری نمیکنه و عکسایی رو که با زحمت اپلود کردم نشون نمیده ...سعس میکنم از این به بعد از یه سایت بهتر اپلود کنم 

3- سوم اینکه برای بعضی دوستان سوال پیش اومده بود که شعرایی رو که در پایان بعضی از پستا میزارم از خودمه یا نه ؟ 

بگم ؟  بگم ؟

حقیقت اینه که این شعرا رو از کتاب (ترانه های نی نی  کوچولو )‌از رو دست اقای کشاورز تقلب میکنم ...البته بعضی جاها رو با اجازه ایشون تغییراتی میدم ...اینم برای اینکه بدونید ما از این هنرا نداریم ....

...همین ....

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٥ ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()