انجام وظیفه ... حصول نتیجه

غیبتام داره طولانی میشه دیگه کم کم باید با ولیم بیام .

حرف برای گفتن زیاد دارم (اصولا آدم پرحرفی هستم )اما حوصله نوشتن ندارم اونم تو دنیای مجازی !

تازگیها یاد گرفتم بیشتر بخونم و گوش بدم تا اینکه حرف بزنم و بنویسم ،بد هم نیست فقط تنها اشکالش اینه که مثل همیشه وقتی تصمیم میگیرم کمتر حرف بزنم ؛همهمیگن چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟؟؟؟!!!!گریه

یه مدتیه میخوام این حرفا رو بنویسم اما حسش نمیومد اما انگار الان داره میاد نیشخند

مدتها بود که این جمله امام خمینی (ره)که‌: "ما مامور به انجام وظیفه ایم نه حصول نتیجه " تو ذهنم بالا و پایین میپرید درست مثل همون علامت سوالی که رو سر لولک و بولک ورجه وورجه میکرد ...

خیلی بهش فکر کردم ،حالا که من باید به .ظیفه ام عمل کنم وظیفه ام چی هست اصلا ؟ تازه به این نتیجه رسیدم که من اصلا نمیدونم وظیفه ام چیه و دارم دنبال چی میگردم !!!!!!!!!!!! تعجبافسوس

برای خودم که خیلی خنده دار بود :ندانستن وظیفه و توقع حصول نتیجه !!!

خلاصه نشستم ووظایفم رو لیست کردم آیا اینها وظایف منه :

درس خوندن ؟

کارکردن؟

تدریس؟

تبلیغ ؟

خونه داری؟

فرزند پروری؟

یکی یکی رفتتم سراغشون :درس خوندن اونی بود که ذهن من رو مشغول کرده بود ؛ ادامه تحصیل با هزار و یک سختی و مشغله :سه روز در هفته بااساتیدسختگیر و مدیریت جان گیر شیطان

دوترم رفتم اما واقعا به گردش نمیرسیدم اونی که میخواستم نمیشد همیشه شرمنده اساتید بودم و بدهکار خونه ...

تو خونه نگران تکالیفم بودم و تو کلاس نگران خونه ! دیگران رو هم برای نگهداری میثم به زحمت انداخته بودم فکر مهد رو هم به کلی از ذهنم پاک کردم   ،با همه این کش و قوس ها دوترم به صورت جانکاهی گذشت ...

همه اینها با وجود همسری فداکار و بی توقع ،تازه این شکلی بود وای اگه یه همسر غرغرو و پرتوقع میداشتم عینک

میثم دوسالگی رو رد کرد وحالا تازه یادگرفته بود که کودکی کنه ومادری که باید ایننیازش رو برطرف میکرد ...خیلی با خودم کلنجار رفتم برایادامه تحصیل هزارتا توجیه داشتم :‌برای وظایف بعدی ام مثل تدریس و کار باید تحصیلاتم رو ادامه بدم و...

این وسط شیاطین انس و جن هم دست به کار شدن تا من رو برای ادامه تحصیل ترغیب کنن (میگم شیاطین چون فقط شیطانه که انسان رو به جایی راهنمایی میکنه سعادتش اونجا نیست ) البته این شیاطین خودشون هم نمیدونستن دارن کار شیطانی انجام میدن ،چه جوری ؟‌ با این جملات :

*حیفه با این استعداد درس رو کنار بزاری

*جامعه به امثال شما احتیاج داره

*برای شما سرمایه گذاری شده موقعیت رو از دست نده

* میثم به مادر باکمالات و تحصیلات عالیه  بیشتر نیاز داره

*درسی که میخونی خیر دنیا و آخرت توش داره

*همکلاسیات درموردت چی فکر میکنن ،کم آوردی ؟

*دوستات دارن دکترا میخونن اون وقت تو توی ارشد شک میکنی ؟

*این همه زحمت کشیدی قبول شدی دوترم هم خوندی حیفه بقیه اش رو هم بخون بهر مکافاتی هست

*تو خونه بشینی میپوسی حوصله ات سر میره

*از مطالعه دور میشی و...

هزارتا حرف دیگه که مجالی برای نوشتنش نیست ..

بعدازاینکه همه اینها رو لیست کردم رفتم سرپاسخ هرکدوم هرکار کردم جواب همه اونها یک کلمه بود :فرزند پروری

 خداوند از بین مخلوقاتش (زن و مرد ) زن رو برای مادری انتخاب کرد و من اون مخلوقی بودم که شرافتمندانه برای این وظیفه انتخاب شده بودم :آهان پیدا کردم ، پس وظیفه اینجاست.

حالا که خدا من رو اینقدر عزیز دونسته که پرورش یک انسان و یک مخلوق از مخلوقاتش رو به من سپرده ،پس من وظیفه دیگه ای ندارم !

وحالا هرچی فکر میکنم میبینم که برای رشد و تربیت این امانت الهی باید وقت گذاشت ،مطالعه کرد ،فکر کرد ،همت کرد ،سختی کشید ...وهمه اینها زمان میبره و نمیشه همه اینها رو با فعالیت های بزرگ دیکه جمع کرد .

واین شد که من وظیفه مادری و فرزند پروری رو انتخاب کردم حالا حصول نتیجه اش چی میشه خدا میدونه اما دوست دارم نتیجه اش چیزی باشه که خدا و خلقش راضی باشن

اینا رو نوشتم فقط برای اون دسته از مامانایی که درس خوندن و کار کردن و..دراولویت اول و تربیت گل زندگیشون دراولویت های بعدی قرار داره !

به عینه میبینم مادرانی رو که از علائقشون گذشتن تا فرزندانی شایسته تربیت کنن ومادرانی که نه فقط به خاطر شخصی بلکه حتی با توجیه نیاز جامعه و رضایت خدا زندگی رو رها کردن و حالا بعد از ٢٠ سال دودستی بر سر میزنن که با فرزند ناخلفشون چه کنند؟

 

حالااگه وظیفتون حمایت مالی همسر و تامین معاش خانواده است ، از خداوند طلب حمایت کنید اما به (وظیفه)‌فکر کنید .

 

حالا برای اینکه این پست هم طراوت پیدا کنه چندتا عکس از میثمک میذارم

 

 

 اینجا نمایشگاه قرآنه ،ما که هنوز دعوت نشدیم بریم خونه خدا لااقل با ماکتش عکس بگیریم

 شهریور امسال رامسر

این هنر نمایی خاله ساجده است تو بابلسر

اینم کچل مامان که البته الان موهاش یه قدری در اومده

 

اینا هم دوست جونای میثم :زهرا ومحمدحسین

اینم مال روز قدسه مثلا

اینم تولد معصومه دختر عموی میثم که کیکش رو مامان میثم درست کرده اهم اهم

این عکس رو تو نمایشگاه قرآن دیدم خوشم اومد بزارم براتون ...خیلی باحاله من باهاش انرژی میگیرم

پسره دیگه عشق بابا شدنه !

میثم بعداز کچل شدن درباغ وحش ارم

این هم پدر وپسر بعد از یه روز تعطیل پرکار!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نظر شما سردیته این گروه خرابکار کیه ؟‌

اینا همون خرابکاران ها ... حسین ، علیرضا , زهرا ، میثم و محمدحسین

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۸ ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()