ساقیا آمدن عید مبارک بادت

سال 89 داره نفسای آخر رو میکشه ...

لحظه ها خیلی تندتر از اونی که فکرش رو میکردم داره سپری میشه ...

نمیدونم امسال چرا اینقدر برای شروع سال جدید دلهره دارم ؟

همش حس میکنم سال 90 قراره اتفاقات بزرگی تو دنیا بیفته ...

یعنی میشه ؟

میشه امسال سال ظهور باشه ؟

ازوقتی وقایع یمن و مصر و اردن و بحرین و عربستان رو شنیدم و دیدم تو دلم غوغایی به پاست همش با خودم میگم : اگه ظهور نزدیک باشه چقدر آماده ام ؟

ای خدا این همه خوندیم یابن الحسن کجایی    مردم ازاین جدایی) اما الان به جای اینکه با شنیدن زمزمه ظهور خوشحال باشم دلهره دارم ...

نمیدونم چرا ...اما میدونم ربط مستقیمی به اعمال و رفتارم داره ....

شما اینطور نیستید ؟

----------------------------------------------------------------

اما انداحوالات میثم آقا بزرگ مرد کوچک خانه ما :

به قول دور و بریا میثم به یه جیر جیرک تبدیل شد که هرروز صبح زبونش درست همزمان با بازشدن چشماش باز میشه و شب هم بابسته شدن چشماش بسته میشه !!!!!!!!!!

ظاهرا یه رگ این دوتا عضو رو به هم وصل میکنن !!!!!!!!

دیگه نمیتونم حرفاش رو بنویسم  بسه که زیاده ...

اما نکته های مهمش ایناست :

*حدود9کلمه رو بلده بخونه به قول خودش باسواد شده ..البته اگه من بخوام خیلی بیشتر از اینا رو میتونه بخونه اما من خیلی اصرار ندارم به دلایلی که از حوصله وبلاگ خارجه ... اما این توانایی خوندنش برام خیلی ذوق آوره ..یه جورایی هی وسوسه میشم باهاش بیشتر کار کنم ...کلمه هایی رو هم که یاد داره بدون اموزش و این حرفا و فقط با اصرار  خودش یاد گرفته :

میثم ، کتاب ، بابا ، مامان ، نان ، آب ، بانک ، موش و علی

هرجا که این کلمات رو مبینی به سرعت تشخیص میده و میخونه (یادش بخیر منم قبل از دبستان خوندن رو کامل بلد بودم کارم خوندن تابلوی مغازه ها و در و دیوار بود )

* دائم دنبال ایراد گیری از کارای منه مثلا برای محک زدن من ازم میپرسه :مامان این آب تمیزه ؟ منم که سرگرم کارام هستم میگم : آره تمیزه ...

یه دفعه میگه : نه مامان اشتباه کردی تمیز نیست....

منم میگه : اِ .. پس نخور ...

میثم : فکر کردی تمیزه ؟ اشتباه کردی ؟ ( واین جمله رو ده بار تکرار میکنه ) !!!!!!

*عاشق خوندن کتابه البته از نوع نثر چون مدتها بود که فقط کتاب شعر میخوند اما الان کتابای شعر گونه به نظرش کودکانه ان ..برای همین از کتابای نثر بیشتر استفاده میکنه

* چند روز پیش به من گفت : مامانی دلم میخواد برم تو کتاب شنگول و منگول به گرگه بگم : چرا بزغاله های نازنین رو خوردی ؟ آخه مامان وباباشون غصه میخورن ! (ناگهان یه چیزی به ذهنش رسید :) مامانی اصلا بزغاله ها چرا بابا ندارن ؟؟؟؟

* حدود دوماه پیش تو مجله شهرزاد دیدم که مسابقه پیامکی گذاشته بود با این عنوان که آرزوهای فرزندان خود را برای ما پیامک کنید منم آرزوی همیشگی میثم رو نوشتم : آرزو دارم کفشای بابایی رو بپوشم برم اداره !!!!!!!!!!! (فکر کرده بابایی تو اداره چقدر خوش میگذرونه !!) خلاصه هفته گذشته از مجله شهرزاد به همراهم زنگ زدن و از آقا میثم خواستن که برای عکس گرفتن با عمو فروتن ( عموی فیتیله ای ) بیاد دفتر مجله ...ما هم ذوق زده رفتیم و پسرک کوچک ما با عمو فروتن عکس گرفت ...حالا منتظر باشید ببینیم که این عکس شاهزاده کوچک مارو کی رو جلد مجله شهرزاد چاپ میکنن ...

البته خودم با موبایل یه چند تایی گرفتم که در ادامه میذارم

*ان شالله نوروز رو مشهد خواهیم بود و صفایی خواهیم کرد

 

* یه نمونه سوالات میثمی از نوع ...

مامان هواپیما در داره ؟ - بله داره

مامان هواپیما پله داره ؟ - بله داره

مامان در هواپیما بسته میشه ؟ - آره بسته میشه

مامان اگه یه عالمه آدم سوار هواپیما بشن بازم درش بسته میشه ؟ _ آره بسته میشه

مامان اگه پُر پُر بشه چی بازم بسته میشه ؟ - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا هواپیما چه جوری  پرواز میکنه ؟ - !!!!!!!!!!!!!

مگه هواپیما پر داره که میتونه پرواز بکنه ؟ _ نه مامان جون پر نداره بال داره

چرا بال داره پر نداره ؟ - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و.....( اگه بهش رو بدی حالا حالا ادامه داره )

 

* یه نمونه شیرین زبونی دیگه :

_ مامانی بیا بریم خونه آقاجون                   _نمیشه مامان من کاردارم

_ خب آقاجون اینا کامپیتر دارن ها !              _ نه مامان کار دیگه ای دارم

_ اینترنت هم دارن ها !                           _ نه مامان کارای خونه مونده ظرفا        روبشورم خونه رو تمیز کنم

_ خب خونه آقاجون هم ظرف دارن !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 *وقتی افکارش رو به زبون میاره خیلی خیلی بامزه است :چند روز پیش طبق معمول خودم رو به خواب زدم تا بیاد بعدازظهر رو بخوابه ... اولش مقاومت کرد اما بعد که دید چشمای من بسته است شروع کرد به بیان افکارش : اول ماشینامون رو تو کمدمون میذاریم ...بعد حیوونا رو تو طبقه بعدی میچینیم ...بعد اسباب بازیامون رو جمع میکنیم تا مامانی عصبانی نشه ...بعد موبایل مامانی رو میذاریم تو کمد خودمون !! ..بعد میریم تو بغل مامانیمون میخوابیم !!!!!!!!!!!!!!!

خیلی باحال بود اینقدر ذوق کردم که ناگهان بیدار شدم مثلا ! بغلش کردم و تا جاییی که میتونستم بوسش کردم ...خدایا این بچه ها اگه نبودن زندگی چیزی کم داشت !

خدا به اونایی که زندگیشون از شیرینی این هدیه های خداوندی خالیه ، یه عیدی باحال بده الهی آمین

 

 این عکسای تمبری میثم در آتلیه ...

 دیدم از عکس میثم و بابایی قبلی استقبال شد خوشم اومد این یکی عشقولانه اش رو هم بزارم

 

 از هرچیری میشه برای قطار بازی استفاده کرد ! حتی از پرتقال و لیموشیرین

 

 

 هنرنمایی مامانی در شب و روز عشق ( از اسمش خوشم نمیاد اما محض باکلاس بازی درست کردم و گرنه من و همسری هر روزمون روز عشقه !!!)

 میثم کدویی (این کلاه شال گردن هم هنرنمایی مامانیه ! مدل کدو تنبل )

 

این هم حیاط برفی ما ( زمستون تموم شد و روسیاهیش که هیچ ،سفیدیاش هم رفت  )

این صف بنزین شب عید یا گاز نیست صف ماشینای میثم که عددش به 25 تا میرسه !

 

آها ، اینم عکس عمو فروتن و میثم البته کیفیت نداره با موبایل گرفتم ... (اینقدر ازعکس گرفتن با موبایل بدم میاد که نگو ...حالا مجبور بودم ! )

 

 این هم از نمایی دیگر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()