سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

دی ماه 1388 بود که برای حفظ آرمانها و ارزشهایی که به اون احترام میزاریم میثم رو برداشتم و رفتم راهپیمایی او موقع میثم 19 ماهش بود ، طبیعتا تو راهپیماییا شعارهای زیادی داده میشه اما میثم من از همه زنده باد و مرده بادهای اون روز یه چیز رو به یادگار نگه داشته : الله اکبر ... خمینی رهبر 

نمیدونم کی و کجا این جمله رو گفته بود اما هرچی هست ورد زبون میثم من همین شعاره ، چیزی که باعث شد  پست  این دفعه رو به این مطلب اختصاص بدم اتفاقی بود که چند روز پیش تو داروخونه افتاد :

من ومیثم و پدرش خونوادگی رفتیم داروخونه تا مسواک و خمیردندون واسه آقا میثم بخریم من ومیثم نشستیم رو صندلی تا بابایی بیاد یه دفعه  اشاره کرد به عکسی که رو دیوار داروخونه بود و از من پرسید : مامانی این عکس امام خمینیه ؟ بهش گفتم آره عزیزم عکس امام خمینیه ...

بعد رفتم تو فکر: خدایا میثم 20 سال بعد از رحلت امام به دنیا اومده یعنی امام رو که ندیده هیچ، حتی هنوز با افکار امام هم اشنا نیست اما جذبه نگاه این مرد و روحانیت اون برای پسر کوچولوی من جذاب و دوست داشتنیه ؛ اونجا بود که این بیت شاعر به ذهنم اومد که : سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز             مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

 

* البته تاثیر تربیتی خانواده رو تو این مسئله نباید انکار کرد، شایدم اگه ساسی مانکن میشد کعبه آمال و آرزوهای ما میثم هم ورد زبونش ساسی مانکن بود (خدای ناکرده ) اما امام خمینی (ره) مردی بود از جنس بلور که تا همیشه انعکاس نورش ادامه دارد 

*از خدا میخوام که میثم من از یاوران حقیقی امام و شاد کننده روح آن عزیز باشه آمین

 

 

 

----------------------------------------------------------

بریم سراغ پسرک خونه ما :

میثم چندتا دوست خیلی گل اینترنتی داره که هرچندوقت یه بار توفیقی دست میده و میبینیمشون : حسین جون ، زهرا جون، محمدحسین عزیز ، امیرمهدی گل

میثم اون روز خوب بازی کرد بعدش هم یه قدری کالسکه امیر مهدی رو همراهی کرد

                     

 

یه بار دعوت شدیم رستوران آشپزباشی همون جایی که سریالش رو بازی میکردن (البته من کلا 4 -5 قسمت بیشترندیدم ) خلاصه اونجا یه مهمون ویژه داشتن : آقای علیرضا افتخاری ...میثم هم به محض اینکه افتخاری شروع کرد به خوندن رفت جلویش وایستاد و تا تونست دست زد وحرکات موزون انجام داد افتخاری هم خوشش اومد و بغلش کرد و حسابی باهاش اواز خوند: نی ونای چوپون    سحرخروس خون ...

آخرش هم عکس یادگاری گرفت

 

 

 

یه قدری از فضای بیرونی بیایم تو خونه : این میثم ما وقتی وسیله برای بازی کم میاره شروع میکنه با وسایلی که داره برای خودش سرگرمی میسازه  این نمونه اش :

 

 

گاهی هم ازبقیه میخواد که تو این کار کمکش کنن  :

 

راستی قراره یه سری از لیست کتابایی که برای میثم خریدم ومفید بوده تو یه پست جدا بزارم ان شالله پست بعدی

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()


میثم عربی!!!

سلام

تیر ماه ماه خیلی خوبی بود اتفاقای خوبی افتاد : 

عموجون از چین برگشتن و میثم با دیدن فاطمه و مصطفی کلی ذوق کرد تازه سوغاتی خوشگل هم گرفته :ماشین کنترلی و تی شرت شیک و از همه مهم تر یه آلبوم دیجیتال

خاله ساجده مجلس عقدیش رو گرفت و کلی خوش گذشت

دایی جواد رفت کربلا و برای میثم سوغاتی آورد

مصطفی هم رفت مکه و هنوز نیومده ان شالله که به سلامتی برگرده

از همه مهم تر اینکه ما رفتیم مشهد و میثم کلی خوش گذروند ...چند باری رفتیم حرم امام رضا(ع) میثم عشق حرمه !! یه بار برای رفتن به حرم خیلی گریه کرد تو حرم هم تا دلتون بخواد نماز و قرآن میخونه

شیرین زبونیای جدید هم یاد گرفته :

  • مثلا با خودش حرف میزنه و میگه : کجا میخوای بری ؟ : بریم خواستباری !!!!!!!!(خواستگاری )تعجب این رو از کتاب عروسی خاله سوسکه یاد گرفته 
  • به دایی جواد که داشته پتو میشسته گفته : دایی جون کاری باری ! ...خیلی با حالی !!قهقهه
  • به آقاجون که بهش میگن :میثم خیلی گلی ! جواب میده : شما لُفط دارین آقاجون خنده
  • سوره اخلاص روکامل یاد گرفته دعای فرج و صلوات رو هم حفظه(خداروشکر)بغل
  • یه روز صبح مامان جون واسش جیگر درست کردن میثم بعد از کلی آب و تاب و با لذت خوردن به مامان جون گفت :‌آخیش چه کیفی داد !!!!خوشمزه
  • بعد از یه دور ماشین سواری به من میگه : مامانی بیا خیلی باحاله !!!تعجب
  • موقع ناهار وقتی دور هم جمع هستیم به دستور آقا میثم همه باید بشینن دور سفره هرکسی تو خونه هست ..تا نیاردش سرسفره دست بردار نیست خمیازه

 

  • بعضی استدلالهاش برام جالبه :یه دفعه سوار ماشین عمو ساقی (صادق) بود فرمون ماشین در اثرگرمای هوا داغ شده بود میثم میخواست به فرمون دست بزنه که عمو گفت :میثم جون فرمون داغه دست نزن دستت میسوزه .... دوهفته بعد تومشهد : ماشین دایی جواد رو سوار شده ، از دایی پرسید :دایی !‌فرمون داغه ؟ دایی: نه دایی جون داغ نیست ...میثم : عموساقی میگه داغه !!!تعجبسوال

 

  • یه بار رفته بودیم بازار خرید کنیم تو راه میثم یه دونه هواپیما دید و گیر داد که بخریم مغازه هم بسته بود و ما بهش قول دادیم که وقتی برگشتیم خونه واست میخریم ولی به قولمون وفا نکردیم و خودمون به اصطلاح زدیم به اون راه ، وقتی رسیدیم خونه میثم به حالتی که دستش گذاشته بود جلو دهنش و گفت :‌ای وای هواپیما نخریدیم !!! هیپنوتیزم این رو اینقدر تکرار کرد که دایی جون واسش یه دونه بزرگش رو خرید( اصولا میثم وقتی میره  مشهد کلی اسباب بازی جمع میکنه و میاد )

خب حالا جدیدترین عکسای میثم :

میثم در لباس عربی (عمه از مکه آوردن )

 

این همون میثمه که بعد از حمام خسته و کوفته تو کمد انباری خونه مامان جون خوابش برده

 

این فسقلک کوچولوی من که با کمک دایی جون جواد رفته تو حوض کوچولو خونه مامان جون آب تنی کنه

 

ای جانم قربون نماز خوندنت برم من ( میگن نزدیک ترین حالت انسان به خدا در حال سجده است و همینطور میگن وقتی انسان به سجده میرود شیطان فریاد میکشد )

پسر نازنینم در نزدیکترین حالتت به خدا مامان و بابا رو فراموش نکن

 

اینم آقا میثم گل من شب عروسی خاله جون (عاشق این عکسشم )

 

میثم و دختر عموی کوچولوش معصومه جون (دوتایی رو ماشین عروس نشستن )

 

میثم عرب من در حال اقامه نماز (این عبا رو هم دایی جون جواد از کربلا براش آوردن )

اون سجاده کوچولوی زیر پاش هم مامان جون واسش سوغاتی آوردن

خودش میگه : اذان بگن برم عبا بپوشم نماز بخونم ( اینکه نماز خوندن با آداب خودش براش اینقدر مهمه خوشحالم ، ازاینکه نماز خوندن فقط اول وقت و با جانماز براش معنی داره و غیر از این بی معنیه خوشحالم )

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()