خوشا به حالت ای روستایی

داشتیم از مشهد برمیگشتیم ، من و میثم  تنها بودیم و من نگران بودم نکنه تو کوپه مرد غریبه ای باشه (حال اینکه قانون جدید رجا مبنی بر عدم حضور پسر بچه در کوپه خواهران ، چقدر مسخره است نمینویسم که قصه سر دراز دارد ) با هزار نگرانی وارد کوپه شدم یه خونواده متین با دوتا بچه آروم نشسته بود با حضور من احوالپرسی گرمی کردن و مرد خونواده به سرعت چمدون رو از من گرفت و گذاشت قسمت بار! بعدش هم خودش بلندشد و رفت بیرون و گفت : خواهرم راحت باش من میرم بیرون هوای کوپه گرمه اذیت میشی !!!تعجب واقعا قیافه من شکل همین شکلکه شده بود ! خلاصه همین استارت دلگرم کننده باعث شد که اون همه دلهره فروکش کنه و با آرامش خیال بشینم سر جام . مادرخونه هم سریع برای میثم یه جای خواب آماده کرد تا چشمای نیمه بسته میثم کاملا بسته شد !

این محبتهای بی دریغ همینطور ادامه داشت ..تمیزی و مودبی و معرفت و اخلاق خوب این خونواده باعث شد که کنجکاو بشم بدونم کجایی هستن ... پاسخ سوال ذهن من اینقدر عجیب بود که اون شکلک هم نمیتونه جوابگو باشه ...

اهل روستای خشکه رود از توابع شهرستان ساوه !

...خونه مون 800 متره ،اطرافمون همه باغ های میوه است ، خونه های تهران و مشهد برای من حکم قوطی کبریت رو داره ، یه شب هم نتونستم تهران دووم بیارم ، این بار اومده بودم مشهد که شفای دخترم رو از آفا بگیر آخه دخترم سنگ کلیه داره ، نخود چی کشمش هایی رو میخورید خودمون خشک کردیم همه نوع میوه خشک هم تو روستامون داریم ، مشهد وتهران خیلی داغه روستای ما الان هوا بهاریه و و و و

اون تعریف میکرد و من به حال زندگی شهریمون غصه میخوردم ، وقتی بهش آدرس یه دکتر اورولوژ خیلی خوب اطفال رو تو تهران دادم گفتش : نه دیگه من شفای دخترم رواز آقا گرفتم نیازی به دکتر نیست چند سال پیش هم اومدم شفای پسرم رو گرفتم و برگشتم تعجب

تو تمام مدت 13 ساعتی که باهم بودیم کوچکترین بی احترامی یا سبک لحنی بین کوچک و بزرگ این خونواده نشنیدم ، همه چیز حکایت از یه زندگی ایده آل ،آرام و لذت بخش رو داشت.داشتم فکر میکردم همه هنر ما شهرنشینا برای تولید ملی و حمایت از کارو سرمایه ایرانی اینه که یه چندتا سمینار برگزار کنیم و نهایتا من مادر یه وبلاگی داشته باشم و توش بنویسم که جنس ایرانی میخرم ، اما همه هنر این زن سخت کوش روستا نشین  تو عملشه ، اونه که داره چرخ تولید داخلی رو با زحمت و عدم حمایت گردن کلفت های اقتصادی میچرخونه  و همیشه هم بهش میگن  ( دهاتی ) !!!!

 

به نظرتون معنی زندگی اگه این نیست چیه ؟

 

_________________________________________________

 

احوالات این روزای من و میثم خیلی خوبه ،همه چی آرومه و الحمدلله رب العالمین نفسی میادو میره  البته همچنان یه مشکل وجودداره : هیجان وانرژی بسیار زیاد میثم و کمبود انرژی به دلایلی از سوی مامان میثم !

خداروشکر وبه مدد دعای دوستان خداوند  تفضلی کرد و ایام البیض ماه رجب ( فرصت ) زیارت خانه خدا نصیبمون شد ... و میثم پسر گلم واقعا همکاری کرد و دوری مامان و بابا رو با وقار ومتانت تحمل کرد ؛ اخبار واصله از نزدیکان خیلی خوشحالمون کرد که پسرک اینقدر بزرگ شده که دوری 13 روزه والدینش رو تحمل کنه و به نظر من برای میثم لازم بود که قدری از وابستگیهاش کم کنه و با شرایط کنار بیاد ...

برای خالی نبودن عریضه بریم سراغ یه چندتا عکس و بازی :

 

از نمایشگاه اسباب بازی یه مدار الکترونیکی ساده خریدیم ؛البته بابای میثم اصرار داشت که بخریم و من به جهت طبیعت زنانه ام هیچ رغبتی بهش نداشتم اما بعد از اینکه خریدیم دیدم دنیای میثم و باباش به هیچ وجه قابل مقایسه با دنیای من نیست !!

حتی اینکه مدل بستن این مدارا رو با سلیقه خودش تغییر میداد تا ببینه چراغ روشن میشه یا نه برام جالب توجه بود ...

 

 

 

 

بستن مدار به سبک میثم و ننتیجه روشن شدن چراغ !!

-----------------------------------------------

 

اینم میثم با لباس عربی سوغات مکه ، روش نوشته بود (ثوب بلال ) یه حس خوبی بهم دست داد :)

هیچ چیزی به اندازه این خنده های میثم به من انرژی نمیده ...صدای قهقه هاش مثل بمب انرژی می مونه ...عاشق این لحظاتم

 

----------------------------------------

 

اینم کیک تولد 4 سالگی پسرک من که طبق معمول همزمان بود با امتحانت پایان ترم من و خرید عجله ای کیک و یه جشن کوچولو با دخترعموها و پسرعموها ...اما شادی وصف ناپذیری بود برای میثم چون از خواب بعداز ظهر بیدار شد وبا یه اتاق تزیین شده و یه تعدادی هدیه مواجه شد

 

 

--------------------------------------------

یکی از بایهایی که چند وقت پیش من و میثم موقع ظرف شستن مامانی انجام میدادیم کف بازی و حباب بازیه ...یه قدری مایع ظرفشویی رو ریختم تو لیوان و آب و یه نی ، اولش لازم بود بهش یاد بدم که با آرامش فوت کنه تا حباب ها نترکه ، و کمکم پروژه میثم موفق شد و تونست حباب های بزرگی درست کنه ...البته بعدش این کار رو تو وان حموم کردیم و نتیجه خیلی جالب تر از لیوان بود :فوت کردن مدام تو آب و پر شدن اطراف میثماز کف  و حباب و بعدش فوت کردن حباب ها و پروزا کردن اونا لحظاتی شاد رو ایجاد کرد

 

 

 

--------------------------------

 

یه بازی دیگه هم که یادآور خاطرات گذشته خودمون هست رو هم بازی کردیم : (عکسش رو بعدا میذارم ،یه دفعه دیگه که این کار رو کردیم !)

 

یه کاغذ نازک ، یکی دوتا مداد شمعی ، یه چند تا سکه و وسایلی که نقش برجسته دارن

فکر کنم متوجه شدید ، بعله ؛ سکه ها رو میذاریم زیر کاغذ و مداد شمعی رو میکشیم روش و طرح نمودار میشه ، برای میثم که خیلی هیجان انگیز بود برای اولین بار از من خواست که بده خودم با مداد شمعی بکشم (آخه میدونید که پسرک من با رنگ و ...میونه ای نداره ) حسن این بازی اینه که بچه ها میرن دنبال اشیایی که میشه نقششون رو منتقل کرد و خیلی وقتا به این نتیجه میرسن که طرح  اجسام صیقلی منتقل نمیشه ... تو اساب بازیهاشون چیزای زیادی هست که میشه برای اینکار استفاده کرد ... البته یکی دیگه از محاسن این بازی اینه که بچه ها متوجه میشن که باید چقدر به مداد شمعی فشار بیارن که طرح مخفی نشه ...

 

------------------------------------------------------------------

 

این میثمک ما عاشق پلیس بازی مثل همه پسر بچه های دیگه ، تما معشقش این بود که یه روز لباس پلیس بپوشه و بشه پلیس بچه ها !

ما هم از این فرصت استفاده کردیم و وقتی میرفتیم مکه بهش قول دادیم که سوغاتی براش لباس پلیس بیاریم  و لباس رو هم از همین جا خریدیم و آماده گذاشتیم ، نمیدونید ذوقی که من تو چشمای میثم تو اون لحظه پوشیدن کلاه پلیس میدیدم چقدر لذت بخش بود

 

این موتور شارژی هم برای خودش جریانات داره ، این فسقلک من هم مثل همه اقا پسرا عشق موتور و ماشینه ماهم بهش گفته بودیم پولات رو جمع کن تا برات بخریم ... و درکنارش گفته بودیم دعا کن ما بریم مکه برات بیاریم ، از اونجا که دعا ی این فسقلکا خیلی گیراست و خداوند فرصت این زیارت رو به ما داد ،گفتیم نامردی نکنیم و روی حساب این روایت : خاتم انبیا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌فرماید :وقتی یکی از شما به فرزند کوچکی وعده دادید حتماً باید به آن وفا کنید.

عزممون رو جزم کردیم که بخریم اما به دودلیل  تصمیم گرفتیم از مکه نخریم :اول اینکه پول ملی رو بیخودی تو کشوری مثل عربستان هدر ندیم و وقتی میشه از فروشنده ایرانی بخریم چرا دلار از کشور خارج کنیم  دوم اینکه اگه این موتور رو قبل از رفتن میخریدم طبیعتا به خاطر جدید بودنش ذوق فراوونی خواهد داشت و این مدت نبود ما با موتور سرگرمه و اتفاقا همین طور هم شده بود و از این جهت کلی مورد تشویق بزرگان فامیل قرار گرفتیم نیشخند

 

 

این اقا میثم و این هم تریپ پلیس  و موتور  (جالبه که تواین مدت تمام ذهنیت میثم این بود که موتور شارژی داشته باشه و لباس پلیس  بپوشه و بشه پلیس دوستاش که ماشین شارژی دارن (علیرضا و حسین و محمدصدرا !!)

 

 

-------------------------------------------------

 

امشب که دارم این پست رو مینویسم شب اول ماه مبارک رمضانه ، حس و حال دیگه ای داره ..نمیدونم خدا توفیق روزه داری رو بهم میده یا نه اما یه جورایی حس میکنم ارتباط با خدا تواین ماه با روزه داری راحت تره ... یعنی درسته که میشه قرآن ودعاهای  مخصوص رو خوند منتهی وقتی روزه هستی انگار روح دیگه ای تو این اعمال هست ..

 

دوستان عزیزی که همیشه دعا گوشون هستم و همیشه اثر دعاهاشون رو تو زندگیم میبینم ؛ تو شب و روز این ماه عزیز برای فرج اقا دعا کنید و از خدا بخواید که امسال هم توفیق روزه داری و استفاده کامل از این ماه عزیز رو به همه و به من بده ...

 

ماه رمضان شد می و میخانه ور افتاد

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

 

 

یا حق التماس دعا

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۳ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()