خداحافظ (حسنی نگو یه دسته گل )!!

                             

 

بچه که بودم خیلی زودتر از اینکه برم مدرسه کتاب میخوندم اون موقع ها بیشتر اهل مطالعه بودم تا الان ...یادمه یه سری کتاب بود به اسم (حسنی ) ...من عاشق این کتابا بودم اولیش رو که خوندم مصمم شدم بقیه اش رو هم بخونم اولین کتاب اسمش بود (حسنی نگو یه دسته گل )...یادش بخیر ....پشت این کتاب عکس یه کتاب دیگه رو زده بود به نام (حسنی و دزد مرغ ناقلا ) خیلی دوست داشتم اون کتاب رو ببینم و بخرمش و ببینم ماجراش چی بوده ...تو مشهد خیلی گشتم ...اون موقع ها دکه های روزنامه فروشی بیشتر از این نوع کتابا داشتن برای همین هر دکه روزنامه فروشی رو که میدیدم از مامان وبابام میخواستم که بپرسن این کتاب رو داره یا نه ....و با کمال تعجب پیداش نمیکردم ...یادمه یه روز که بابا به خاطر کاری رفته بودن تهران (‌نمیدونم نمایشگاه کتاب بود یا نمایشگاه مطبوعات !!!شایدم چیز دیگه ای بود ) بالاخره ....سفارش کردم اگه این کتاب رو دیدید برام بخرید ...نمیدونید چقدر خوشحال شدم وقتی بابا از تهران برگشتن و کتاب ( حسنی و دزد مرغ ناقلا ) رو برام آوردن ....از هزار تا اسباب بازی و عروسک وفلان وبهمان برام با ارزش تر بود .....هنوز شیرینی اون لحظه و صحنه گرفتن کتاب از بابا تو ذهنمه ....شاید بارها و بارها اون کتاب رو خوندم ...فقط به خاطر اینکه برای به دست آوردنش خیلی تلاش کرده بودم....

*********************************************************

وقتی شنیدم منوچهر احترامی خالق کتاب های (حسنی) به دیار باقی شتافت ناگهان یه غمی دلمو گرفت ...من تا به حال ایشون رو ندیده بودم و حتی عکسش رو هم ندیده بودم ...اما الان که میشنوم خالق دوست داشتنی ترین کتابهای دوران کودکیم از اینجا پرکشیده خیلی غصه ام میگیره ....

زن عموی میثم (به عبارتی دختر خاله خودم ) که متولد  دهه ۶٠ است میگه ...وقتی کوچیک بودم یه روز رفتم کتابفروشی کنار خونمون تا مامانم برام کتاب حسنی رو بخره ...اونجا یه آقایی رو دیدم که ازم پرسید : نویسنده این کتاب رو میشناسی ؟ گفتم نه ...پرسید :دوست داری ببینیش ؟ گفتم : اره ...گفت: نویسنده اش منم .!!!!!!!!!!!!!!!

                        

 

 

حالا دیگه توی ده شلمرود حسنی تک وتنها ست .....دیگه کسی نیست که حسنی رو از تنهایی در بیاره ....

#############################################

...ومنوچهر احترامی ...تنها شد برای همیشه ....اما یادش و قصه های قشنگش  تو ذهن بچه های دهه ۶٠ جاودانه خواهد موند....

خداوند همانطور که او دل بچه های ایران زمین رو با کتابا و شعر هاش شاد میکرد روحش رو شاد کنه ...آمین

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

اینم از قصه حسنی :

 

توی ده شلمرود    حسنی تک و تنها بود٬   حسنی نگو بلا بگو   تنبل تنبلا بگو    موی بلند٬ روی سیاه٬

ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

نه فلفلی٬ نه قلقلی٬          نه مرغ زرد کاکلی٬   هیچ کس باهاش رفیق نبود.    تنها روی سه پایه

نشسته بود تو سایه

باباش می گفت: حسنی میای بریم حموم؟                  نه نمیام! نه نمیام!

سرتو می خوای اصلاح کنی؟                             نه نمی خوام! نه نمی خوام!

کره الاغ کدخدا         یورتمه می رفت تو کوچه ها٬          الاغه چرا یورتمه میری؟

دارم میرم بار ببرم٬           دیرم شده عجله دارم.          الاغ خوب و نازنین!   سر در هوا سم بر زمین

یالت بلند و پرمو         دمت مثال جارو          یک  کمی به من سواری میدی؟           نه که نمیدم

چرا نمیدی؟         واسه اینکه من تمیزم         پیش همه عزیزم٬ اما تو چی؟       موی بلند٬ روی سیاه٬

ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

غازه پرید تو استخر٬       تو اردکی یا غازی؟        من غاز خوش زبانم!

میای بریم به بازی؟    نه جانم٬

چرا نمیای؟       واسه اینکه من       صبح تا غروب           میون آب٬ کنار جو٬   مشغول کار شستشو٬

اما تو چی؟     موی بلند٬ روی سیاه٬          ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

در وا شد و یه جوجه                 دوید و اومد تو کوچه         جیک جیک کنان      گردش زنان

اومدو اومد پیش حسنی٬  جوجه کوچولو   کوچول موچولو   میای با من بازی کنی؟

مادرش اومد قدقدقدا     برو خونتون تو رو به خدا    جوجه ی ریزه میزه    ببین چقد تمیزه؟

اما تو چی؟          موی بلند٬ روی سیاه٬       ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

حسنی با چشم گریون          پا شد و اومد تو میدون:

آی فلفلی! آی قلقلی!      میاین با من بازی کنین؟         نه که نمیایم         چرا نمیاین؟

فلفلی گفت:         من و داداشم     و بابام و عموم          هفته‌ای دو بار میریم حموم

اما تو چی؟

قلقلی گفت:نگاش کنین          موی بلند٬ روی سیاه٬     ناخن دراز٬ واه واه واه!!!

حسنی دوید پیش باباش٬            حسنی میای بریم حموم؟    میام! میام!

سرتو میخوای اصلاح کنی؟          میخوام! میخوام!

حسنی نگو یه دسته گل      تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس٬ جوجه و غاز و ببعی٬              با فلفلی٬ با قلقلی٬ با مرغ زرد کاکلی٬    حلقه زدن دور حسن

الاغه می گفت:

اگه کاری نداری بریم الاغ سواری.

خروسه می گفت:

قوقولی قوقو قوقولی قوقو

هر چی میخوای فوری بگو.

مرغه می‌گفت:

حسنی! برو تو کوچه

بازی بکن با جوجه.

غازه می‌گفت:

حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا.

توی ده شلمرود

حسنی دیگه تنها نبود!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()