کاش در کودکیم میماندم

خیلی وقته که یاد بچه گیام (بچه گی رو چه جوری مینویسن ؟)کردم ..دایم خاطرات اون روزا میاد تو ذهنم ...از وقتی میثم اومده و یه قدری فهمیده تر شده این مسئله پررنگ تر میشه ...:

وقتی میبینم میثم با یه لبخند من و اطرافیانش غش غش میخنده و همه اونچه که از ما دیده فراموش میکنه ، یادم می افته که منم یه روزی با خنده دیگران میخنیدم و زشتی هاشون و گذشته هاشون رو فراموش میکردم ...

وقتی میبینم که میثم بدون هیچ توقعی سرشو با اسباب بازیاش گرم میکنه ، با خودم میگم چی میشد همینطور بی توقع بزرگ میشدم ....

وقتی میبینم از غذا خوردن به اندازه سیر شدن شکم  میخوره و بیشتر از اون براش ناخوشاینده ....غصه میخورم...چرا ؟چون دیگه فقط به سیر شدن اکتفا نمیکنم ...

وقتی میبینم یه دونه اسباب بازی براش اندازه یه دنیا شادی و خنده داره ،به حال خودم گریه میکنم که  چشمم با زرق و برقای تموم نشدنی  دنیا سیر نمیشه و هر روز دنبال  چیزجدید هستم ...

وقتی میبینم  که میثم چطوری به لبای من نگاه میکنه و سعی میکنه هر چی بهش یاد میدم دقیقا یاد بگیره ،با خودم میگم کاش همیشه برای یاد گرفتن حرص وولع داشتم مثل دوران بچه گی !!!

چند وقته میخوام بچه گی کنم ...چرا به ما بزرگترا میگن بچه گی نکن ...مگه بچه گی کردن چه عیبی داره ؟

من از میثم یاد گرفتم :

خیلی ساده ببخشم

خیلی ساده شاد بشم

خیلی ساده لذت ببرم

خیلی ساده یاد بگیرم

خیلی ساده بخورم

خیلی ساده بخوابم

و خیلی ساده بزرگ بشم

اما کی بتونم این آموخته ها رو عملی کنم خدا میدونه !!!!!!!!!!!!!

خدایا به خاطر این هدیه آسمونی که من رو هر روز به بچه گی نزدیک تر میکنه هزاران بار شکرت .....

 

کاش از بچه گیام یه عکس  میذاشتم ....کـــــــــــــــــــــــــــــاش

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٥ ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()