تولدت مبارک کوچمولوی من !

کوچولوترین عضو خانواده امامی یک ساله شد ...


 

یادش بخیر ...پارسال همین روزا بود که قدمای کوچولوی تو ،خونه ما رو رونق بخشید ...همین روزا بود که خدای مهربون به من و بابایی یه امانت سپرد ...امانتی که یه هدیه خوشگل و زیبا هم بود ...هورا

 

اون روز بود که  حس قشنگ مادری رو برای اولین بار تجربه کردم...و چه حس قشنگیه ...مادری زیباترین هدیه خداوند به یک زنه ...خجالت

بهرحال یک سال از زندگی تو گذشت ، یک سال با تمام بالا و پایین هاش :

از اولین روز تولد من دیگه نمیتونستم راحت و کامل بخوابم ، چون نی نی کوچولوی من هر دوساعت یه بار گرسنه اش میشد و باید بیدار میشدم تا شکم کوچولوی اون رو سیر کنم ...البته از این بابت اصلا ناراحت نیستم چون میدونم اون لحظه ها شیرین ترین لحظه های عمر یه مادره ...وقتی که میدونی وجود یه نفر بسته به وجود تو هست و یه نفر هست که گوشت و پوست و خونش از تو ساخته میشه و جون میگیره ...

ده روزه بودی که زردی گرفتی و من وبابایی چقدر غصه خوردیم که فسقل کوچولوی ما زیر مهتابی خوابیده و زردیش پایین نمی آِد ... یادمه روز مادر اون سال رو کاملا فراموش کرده بودم بابایی هم همینطور ..تمام هم و غم مون شده بود برطرف شدن زردی تو ( میثم گلم )‌

 شش ماهه بودی که مریضی سختی شدی و مجبور شدیم یه هفته تمام تو بیمارستان بستریت کنیم ...دیگه نمیگم اون شب اول چقدر بالاسرت گریه کردم ...عکس خنده هات رو روی موبایل میدیدم . اشک میریختم آخه تو دیگه اصلا نمیخندیدی !!! اما خدا روشکر روزای سخت بیمارستان گذشت و برای من روزای پر از تجربه و خاطره رو رقم زد ..اونجا بود که فهمیدم خدا چه نعمت بزرگی بهم داده (‌فرزند سالمی که با خنده هاش جون میگیرم و با گریه هاش غصه میخورم )‌ گریه

 

هشت ماهه بودی که دوباره سرماخوردی و البته این دفعه به شدت دفعه قبل نبود و خداروشکر تونستیم مهارش کنیم ...

 

تو تمام این لحظه ها خداوند بود که یاریم میکرد و یه موجود دوست داشتنی دیگه  که زندگی من و میثم همراه با اون معنا پیدا میکنه ...بابایی عزیز ...همسر گلم که امیدوارم خداوند پاداش همه این خوبیها و محبتهایی که برای من و میثم  کرده به بهترین وجه بده ...امیدوارم سالیان سال سایه پر مهر و محبتش بر سر خانواده ما باقی بمونه ....

این متن رو زمانی مینویسم که ایام (‌روز پدره ) پس همین جا از طرف خودم و میثم کوچولوی نازنین به بابایی میگیم : 

 

بابایی گل روزت مبارک 

 


***********************************************

میثم گلم ! میدونم که از این روزا و ماهها زیاد در پیش دارم ...میدونم که بزرگ کردن نعمت الهی سختی زیاد داره اما لحظه لحظه اون به چشیدن حس مادری می ارزه ...

زندگی مثل همین صورتکایی که همه بعد از مطالبشون میزارن تا احساساتشون رو باهاش نشون بده ، پر از غم  ناراحتو شادی خنده ، پر از خنده قهقهه و گریه گریه، پر از قهر و آشتیقهر پر از استرس استرسپر از نگرانی ..نگران پر از موفقیت تشویقپر از افسوس افسوسو خلاصه سرشار از فراز و نشیبه ...مهم اینه که در حال ایمانمون رو حفظ کنیم . ÷شت و ÷ناهی باشیم برا ی هم ..آمین

وبالاخره از خدا میخوام که لذت چشیدن این حس قشنگ رو به همه زنها عطا کنه ...

 

############################################

تولد میثم رو مشهد برگزار کردیم یه کیک شماره کیک هم سفارش دادم که گرچه بازم اون چیزی که من میخواستم در نیاورد ...

خاله ها و دختر خاله ها و مامان جون و دایی ها هم بودن ...به همه خوش گذشت ...خیلی زیاد ...

 

 

بقیه عکسا در ادامه مطلب


 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٤ ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()