عکس عکس عکس

سلام

جاتون خالی اخر هفته گذشته با دوستای بابایی رفتیم آبعلی و نوشهر البته ابعلی یه روز بیشتر نبود ...عوضش تو نوشهر حسابی خوش گذشت خصوصا اینکه عمه و پسرا (‌محمد و علی ) هم بودن ...نشد خیلی عکس بگیریم برای اینکه مامانی دوربین رو خالی نکرده بود ویه ذره جا بیشتر نداشت اونم برای گل روی من که اقا میثم باشم استفاده شد...براتون بگم که من اولش خیلی از دریا ترسیدم چون اولین بار بود که میدیدمش موج اب که به پاهای کوچولوم میخورد از ترس میلرزیدم ...مامانم برام توضیح داد که آب ترس نداره (‌پس چرا بچه هایی که اونجا بازی میکردن وقتی موجا میومد سمتشون جیغ میزدن و فرار میکردن ؟‌)بهرحال کم کم با دریا دوست شدم کنارش نشستم و کلی با شن های اطرافش بازی کردم شن بازی خیلی تفریح خوبیه خصوصا اینکه بعد از شن بازی آدم حسابی خسته میشه و میتونه یه خواب راحت بکنه ...به شرط اینکه مامانی گیر نده که دست و پاهاتو بشور که پر از شن شده ...آخه اینجوری خواب از سر آدم میپره ....

پس امروز اومدم که براتون فقط عکس و شعر بزارم ...

راستی فرصت کردید یه سر هم به این وبلاگ بزنید :

 

http//boom87.persianblog.ir


اینجا مشهده خونه مامان جون ...برای تولدم رفته بودم یادتونه ؟

 

----------------------------------------

اینجا همدانه خردادماه رفتیم ...خیلی خیلی خوش گذشت ...

 

------------------------------------------------------------------

 

اینجا هم که معلومه شماله ...فکر کنم ترس تو چهره ام کاملا مشهوده

---------------------------------------------------------------

همینطور اینجا !!!!!!!!!!

 

----------------------------------------------

این عکس رو هم دوست بابایی تو آبعلی ازم گرفته ... خوش تیپم نه ؟ ببخشید که موهام شونه نشده است ...فرفری مامانم ازپس شونه کردن بر نمیاد ...

میخوام این عکس رو پوستر تبلیغاتی کنم برای وقتی که رییس جمهور شدم ...میدونید که الان اینجوری ساده پوشیدن مده ...

 

*****&&&&&&&&&&&********&&&&&&&&&&&***************

 

حالا بریم سراغ شعر امروز :

 

میثم کوچولو تو آشپزخونه

قندونو   پیدا  کرده

با دستای کوچولوش

درِ  اونو  وا کرده

میثم کوچولو میدونه

که قند چیزی  شیرینه

خوشحال میشه وقتی که

اون همه قند میبینه

چندتا رو خورده اما

بازم میخواد دوباره

مامان اون میرسه

قندها رو برمیداره

میثم کوچولو باگریه

داره یه چیزی میگه

شاید میگه مامان جون

فقط یه دونه دیگه !!!!!!!!!

 


+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٤ ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()