میثم و انگور

سلام و صد سلام  

فسقلک من آقا میثم نازنین  14 ماهش تموم شد و شیرین بازیاش ادامه داره و هر روز بیشتر میشه ...

من و بابایی از ماما و بابا ارتقاء پیدا کردیم وبه مامانــــــــــــــی و بابایــــــــــــــــــی ( با همین کشیدگی ) تبدیل شدیم ...

مشهد که بودیم  یک کشف مهم درباره اقا میثم کردیم و اون هم تاثیر مثبت انگور بر جوشهای صورت اقا میثم بود ....

قضیه از این قراره که چون خونه مامان جون تو مشهد یه تاک انگور خیلی خوشگل دارن آقا میثم هر روز صبح از مامان جونش انگور طلب میکرد و مامان جون هم یه خوشه از بهترین و خوشگلترین انگورا به ایشون تقدیم میکردن ..بعد از مدتی دیدیم که جوشای صورت اقا میثم که مدتی بود برای ما معضل شده بود خوب خوب شده و لپاش آماده بوس کردنه ....به همین خاطر اقا میثم رو بستیم به انگور صبح و شب ...

اما ....اما نمیدونستیم که انگورای پایتخت مثل خودش سرشار از مشکله !!! انگورای مشهد عالی بود اما انگورای پایتخت تاثیر چندانی بر پسرک ما نذاشت ... اینجوری بود که فهمیدیم پسرک من انگور محلی بهش میسازه نه انگورای پایتخت ...

دیگه براتون بگم که فسقلک ما زبونی داره به شیرینی قند عسل !

وقتی میگه : مامانی ! دلم میخواد یه چیزی جوابشو بدم که بدونه چقدر عاشقشم ...منتهی نمیدونم اون کلمه چیه ...هیچ کلمه ای تا حالا نتونسته اون عشق واقعی منو به میثم بیان کنه ...مطمئنم که هیچ مادری نتونسته این کلمه رو پیدا کنه و بیان کنه ... فقط میتونم از صمیم قلبم بهش بگم : جـــــــــــــــــــــــونم !!!!

نمیدونم بابایی هم همین حس رو داره یا نه ...این پست رو که تموم کنم میرم ازش میپرسم ... خبرشو اینجا مینویسم

این شیرین زبون فسقلی همه چی میگه :

هر وقت میخواد از پله بره پایین میگه : هی هی ترسیدم

به مصطفی (‌پسرعموی مامانش و پسر عمه خودش ( پیدا کنید پرتغال فروش را )) میگه :‌صافا

به فاطمه (‌خواهر مصطفی )‌میگه : فافا

عمو و عمه هم که دیگه ورد زبونشه ...

هدی خانوم هم تبدیل شده به :‌هدی خانومی ( بچه ام صمیمی شده با زن عموش )

بیشتر کلمات رو میتونه بگه اما فقط یه بار ... مثلا یکی دوبار اسم خودشو...

نماز رو خیلی با مزه میخونه ... بهش میگیم دعای فرج بخون شروع میکنه با اهنگ دعا خوندن یه چیزایی میگه ..همینطور صلوات فرستادن رو ...

شبا با باباییش میره مسجد و نماز میخونه .)‌پسرم از الان مسجدی شده

وقتی تلویزیون قرآن پخش میکنه با اهنگش میخونه

همینطور وقتی اهنگ پخش میشه شروع میکنه به رقصیدن ( بچه ام معتقد هرچیزی جای خودش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)  

............حالا بریم سر شعر این دفعه :

میثم کوچولو از میوه ها

انگور رو خیلی دوست داره

ی خوشه انگور که داره

هی دونه هاشو میشمره

خیلی علاقه مند شده

به انگورای یاقوتی

یه دونه رو برمیداره

میگه : تو مثل یاقوتی

میچینه تو بشقابی

دونه هارو کنار هم

میگه میخوام برای مامان

یه سینه ریز درست کنم

 

--------------------------------------

پست بعدی رو اختصاص میدم به مراحل نماز خوندن اقا میثم ...( البته اگه موفق بشم عکس بگیرم )

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()