من ونی نی

 

 

سلام

به سلامتی و دلخوشی ما اومدیم تا وبلاگمون رو آپ کنیم ...

تو این مدت اتفاقات جالبی افتاده که اگه بخوام همشو تعریف کنم خیلی  طولانی میشه ...

اولیش اینکه تو خونه ما یه نی نی جدید اومده 


... یه دختر عموی کوچولو که دقیقا روز تولد مامانم به دنیا اومد تا حرص زن عمو دربیاد هههه 

روابط من و نی نی ناز خونه فعلا مسالمت آمیزه : انگشت تو چشمش نمیکنم !!! لپشو نمیکشم !!! پاشو محکم فشار نمیدم !!! فقط نمیدونم چرا تا میرم نزدیکش صدای همه درمیاد و نی نی گریه میکنه !!!!!!!!!!!!!!

ولی از حق نگذریم احساس میکنم خیلی عاقلانه برخورد میکنم از مامانش اجازه میگیرم تا بغلش کنم تازه بوسش هم میکنم ...اگه عمه و عمو و مامانی وبابایی بغلش کنن ؛‌من گریه نمیکنم فقط منتظر فرصتم که اونا نی نی رو بزارن زمین ،اون وقت میپرم تو بغلشون و خودمو لوس میکنم ...

تصمیم گرفتم بزرگتر که شد بهش یاد بدم چه جوری خودشو برای عمه و عمو لوس کنه ههههه

از نی نی بگذریم که سخن میثم خوش تر است :

نمیدونم چرا یه مدتیه مامانی هی بهم میگه :میثم شر بلا !!! هرچی فکر میکنم دلیلش رو نمیفهمم آخه مگه قایم کردن وسایل آشپزخونه مامانی کار بدیه ؟ مگه انداختن سیب زمینیا تو سطل آشغال کار زشته ؟ ای بابا پس حتما ریخت وپاش کردن اسباب بازیا تو اتاق پذیرایی هم جزو کارای ناپسنده ؟... وقتی سرو صدا میکنم و جیغ میکشم میگن :ای شیطون بلا آروم باش اما وقتی میرم زیر میز کامپیوتر میشینم و صدام درنمیاد باز مامان میگه :ای موش طلا !!! ما نفهمیدیم باید ساکت باشیم یا سرو صدا کنیم؟ درهرصورت یا موشیم یا شیطون !!!

گفتم موش یادم اومد چند روز پیش خونه یکی از اقوام یه اتفاقی افتاد که مامانم بهانه پیدا کرده راه به راه به من میگه :موش !!!

میدونید که تهران شهر موشهاست !!!( اگه یه روز تو خیابونای تهران راه برید حرف منو تایید میکنید ) انگاری یکی از این موشای بلا  راه پیدا کرده بود تو حیاط خونه اونایی که مارفتیم خونشون ...اونا هم یه تله موش حسابی با یه پنیر خوشمزه (از کجا فهمیدم خوشمزه ؟ بعدا میفهمید ) آماده کرده بودن تا بزارن سر راه موش (اونم یه موش واقعی )‌ اما این تله موش تو اشپزخونه کنار گاز چکار میکرد من نمیدونم از صاحبخونه بپرسید ... منم دیدم همه سرشون گرمه رفتم تو آشپزخونه اول سه چهار تا صندلی انتخاب کردم و دورتادور اجاق گاز رو استتار کردم آخه اگه بقیه میدیدن من دارم چکار میکنم نمیزاشتن به کارم ادامه بدم ... (ازاینکه با چه زحمتی صندلیا رو تکون دادم بگذریم )

خلاصه رفتم سمت تله موش (چه میدونستم که تله موشه )‌تا اومدم پنیر رو بردارم احساس کردم چشمام سیاه تاریکی شد ؟ اِ...چرا دستم داره تیر میکشه ...تحمل نکردم یه جیغ حسابی زدم تا مامانی به دادم برسه ...البته تا رسیدن مامانی خودم دستمو از اون تله لعنتی کشیدم بیرون اما ..اما ...دلا بسوزه که روی دست تپلم یه خط کشیده شده بود به قرمزی لحاف مخمل مامان جون اینا !!!!!!!!!!!! بعدشم ردش باد کرد ...نمیدونم این دفعه چرا برخلاف همیشه مامانی به جای اینکه قربون صدقه ام بره و هول کنه هر هر زده بود زیر خنده !!!!!!! تازه عمه ها و مامان جون و بقیه مهونا هم باهاش میخندیدن (من نمیدونم اگه یه بچه دستش بره لای تله موش و دردش بگیره خنده داره )‌؟؟؟؟؟؟ تازه از اون روز آقا جون هی به من میگن :موش تو تله گیر افتاد

این رو گفتم که نگید خاطره تعریف نکردم ...

پ.ن:

·      میثم موش بلا حال دیگه هرچی بهش بگیم تکرار میکنه عین یه طوطی ...

·      این روزا احساس میکنم یه دوربین چندین و چند مگا پیکسلی تو خونمون مشغول ضبط کارای من و باباییه ...بیشتر از اینا باید مراقب رفتارامون باشیم ...

·      به شدت علاقه مند به سی دیای بی بی انیشتنه ... حتی شده ساعت 1 نصفه شب باید سهمیه اون روز سی دیاشو ببینه ...

·      خوش خوراک ، خوش اخلاق وحساس ؛تحمل کوچکترین ناراحتی و اخمی رو نداره ... اگه من اخم کنم اول سرشو میندازه پایین بعدش زیر لب میگه :اوخ اوخ اوخ ...بعد هم بلند میشه و منو ناز میکنه و اخرش هم با یه بوس قضیه تموم میشه

·      برای برداشتن و خوردن چیزی اجازه میگیره انگشت اشاره فینگیلیش رو نشون میده :یعنی اجازه ؟

·      میخواستم تو این پست کلماتی رو که میتونه بگه بنویسم دیدم تعدادش خیلی زیاده از طرفی میشه گفت که میتونی هرچیزی رو بگه البته سر زبونی ...

·      عاشق کتاب خوندن و شعر خوندنه :

مامانی : یه توپ دارم

میثم : گلگلیه

مامانی :سرخ و سفید و ...

میثم :ابـــــــــــــــــــیه

مامانی :میزنم زمین ...

میثم :هوااااااااااااااااااااااا

 

برای خرسی و بعبعی و پنگوئن و الاغه هم کتاب میخونه ...تو کتاباش خورشید و پروانه و گل و عمه و عمو روخوب میشناسه...

     یادم رفت بگم که همه حیوونای خونه اعم از الاغه و خرسی >و ببعی >و پنگوئن و دلفین> و ... با میثم شیر خوردن و یه جورایی باهاش مَحرم هستن... آخه هرچی از این جک و جونورا دستش میاد میاره و امر میکنه که مامانی بهشون شیر یا به قول خودش (نو)‌بده ...


خلاصه که این پسر شده شیرینی زندگی ما و بهونه ای برای شاد زندگی کردن

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٠ ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()