لحظه های ناب مادری

معمولا اونایی که به این جور وبلاگ ها (وبلاگهای کودکانه)سر میزنن ، یا مادرهستن یا میخوان مادر بشن ،یااصلا یه جورایی با بچه ها پیوندخوردن ؛پس چیزایی رو که میخوام بنویسم رو تجربه کردن یا حداقل میفهمن که چی میگم ...پس اینا رومینویسم برای اینکه وقتی میثم بزرگ شد بخونه و بدونه ...

اولین لحظه ناب مادری وقتیه که اولین تکونای کوچولوی ریزه میزه رو تو شکمت احساس میکنی ،حس میکردم یه نفرهست که وجودش به وجودم متصله(الهی قربونت بشم )

زیباترینش وقتیه که یه جفت چشم کوچولو وپف آلود برای اولین بار به روی تو باز میشه و ناخودآگاه میگی :الهی قربونت بشم...خوش اومدی عزیزم(مامانم همیشه به این جمله من ایراد میگیرن و میگن :از بچه خودت مایه بزار چرا از بچه من مایه میزاری ...٢٨ سال زحمت کشیدم واست، دِهِه )

این فسقلی هرچی بزرگترمیشه شیرین کاریاش هم بیشترمیشه و مادرانه های من هم همینطور ... یادتونه گفته بودم زیباترین لحظه مادری رو ؟ گفته بودم وقتی میثم گفت :ماما ، چقدر ذوق کردم ...؛(الهی قربونت بشم که میگی :ماما)  این هم از همون لحظه ها بود.

فکر کن : غلت زدنش برات باشکوه باشه ...سینه خیز کردنش یه ماجرای شگفت انگیز باشه ، چهاردست و پاکردنش که دیگه هیچی (بچه ام بزرگ شده !!!) ، تا بالاخره راه می افته و قاطی آدم بزرگا میشه ..هردفعه که میخوره زمین بی اختیار میگی : الهی بمیرم چی شد مامانی ؟؟؟

حرف زدنش بیشتر میشه : ادامه شعرها رو میخونه ( قافیه هر بیت شعر رو که تکرارمیکنه ،دلت میخواد بغلش کنی و فشارش بدی"الهی قربونت بشم که اینقدر باهوشی ") انگاری فقط بچه ماست که اینقدر میفهمه ...هی هی 

ازپوشک که رها میشه مادرانه جدیدی هم شروع میشه :مامانی ! جیش دارم ...(الهی قربونت بشم بدو عزیزم ) هی هی به چه چیزایی دلخوشیم !!

بعداز دوسال وابستگی دائمی به شیرمادر و گریه های شبانه و لج بازیای روزانه برای شیرخوردن ،حالاوقتش رسیده که به آرزویی که از قبل تولد میثم داشتم برسم ؛همیشه تصورم از مادر یه موجود سراسر محبت بود که با قصه های شبانه اش دلمو به دنیای شیرین تخیلات میبرد و دلم میخواست این نوع مادری رو هم برای میثم تجربه کنم

(هنوز صدای شیرین قصه گفتن مامانم تو گوشمه که برام قصه کدو قلقله زن رو تعریف میکردن یادش بخیر کدو قل میخورد وقل میخورد تامیرسید خونه آقای کافی !!!!!!!!!!!!اون روزا سخنرانیای آقای کافی خیلی رو بورس بود )

...اما میثم ازوقتی دنیا اومدمهلت نمیداد واسش قصه بگم تا بخوابه تا شیرمیخورد خوابش میبرد ...قصه گویی من ومیثم منحصر میشد به طول روز و از روی کتاب (غیراز این رو قبول نداشت ) اما بعد از اینکه ازاسارت شیر رها شد،(میگم اسارت چون حس میکنم هرچیزی که آدم بهش وابسته بشه یه جورایی اسیرش شده ،مثل همین دنیای ...)

دیگه شبا شیر نمیخورد ومن به آرزوی خودم رسیدم ،علت اصلی نوشتن این پست هم همین بود داشتم طبق معمول سومین قصه رو میگفتم که خوابش برد ...خدایا میتونم بگم یکی از ناب ترین لحظات مادری همین لحظه است ...یه کله کوچولو روی بازوی من تکیه داده ،‌ مژه های فرخورده و بلندش هی روی هم میره ودوباره باز میشه انگار میخواد به زور بیدار بمونه تا آخر قصه چی میشه ، واینقدر این پلک های خوشگل وناز باز و بسته میشن تا با انگشتام اونا رو روی هم بزارم واینجاست اوج لذت مادری !!! (خدایا قربونت بشم که اجازه دادی مادر بشم )

همین ...حرف دیگه ای ندارم چون رفتم تو حس مادری

راستی بشمرید ببینید تو یه دونه پست چقدر قربون صدقه رفتم ...هی هی

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()