میثم روی گیشه !!

قبل از هرچیز : لینک کتابخانه میثم به لینکهای دائمی بالای صفحه اضافه شد .

 

سلام

١- همونطور که قبلا نوشته بودم میثم به صورت کاملا اتفاقی تو مسابقه آرزوهای عمو فروتن در مجله شهرزاد شرکت کرده بود و برنده شد و عکسش روی جلد مجله اول اردیبهشت چاپ شد ...البته داخل مجله هم یه چیزایی داره ...

اینم عکسش واسه اونایی که مجله رو ندیدن :

 

 

٢- علت اینکه این پست رو اینقدر دیر آپ کردم اینه که یه سری از عکسای عید نوروز میثم رو که رو سی دی رایت کرده بودم گم کردم !!!!! پست بدون عکس هم مثل غذای بدون ادویه و نمکه ! لطفی نداره ...

*بعد نوشت : عکسا رو پیدا کردم !!! انتهای پست ببینید

-------------------------------------------------

پس از عکسای دیگه براتون میذارم که یه ذره پستش نمک و فلفلی باشه :

٣- مثلا یه قرار دوستانه با دوستان میثم جونم داشتیم کجا ؟ خونه ما ! اینا عکس اون قراره است ... من ومیثم به مدد نی نی سایت دوستان بسیار بسیار خوبی پیدا کردیم که خدارواز این بابت بسیار شاکرم منتهی نگه داشتن این دوستان عزیز یه قدری سخته ! مثل هر چیز خوب دیگه !

دیگه اینا معرف حضور هستن : میثم ، حسین جون ،  زهرا جون ، محمد صدرا ، حانیه (علیرضا تو عکسا نبود )

اینا تو باغچه دنبال چی میگردن خدا میدونه !

مثل اینکه قضیه خیلی جدیه ! دقیق تر شدن ! ( آخرش هم نفهمیدم اینا چی اون تو پیدا کرده بودن )

 

۴- یادم باشه تو این پست از یه مامان عزیز و یه دوست مهربون دیگه به نام( مامی هلیا ) که لطف کرد و موسسه خانه کتابدار رو به من معرفی کرد تشکر کنم ...

حدود یه ساله که دنبال یه موسسه میگردم که توش برای بچه های زیر دو سال کلاس خلاقیت داشته باشه یا اینکه لااقل به زیر دو سال اهمیت داده بشه اما دریغ ...هر جا میرفتم بالای سه سال قبول میکردن انگار زیر سه ساله ها آدم نیستن یا اینکه چیزی نمیفهمن ...غافل از اینکه بنیان های خلاقیت و تفکر دقیقا از همین سنه که شروع میشه ...خلاصه تا اینکه حدود یه ماه پیش مامی هلیا موسسه خانه کتابدار روبهم معرفی کرد که بزرگترین ویژگیش این بود که تا خونه ما یه ربع بیشتر راه نیست !!! و یکشنبه گذشته با میثم راهی اونجا شدیم ...همون جایی بود که من یکساله دنبالش میگردم دیگه تقریبا تصمیم گرفته بودم پیشنهاد تاسیسش رو به یکی از اطرافیانم بدم ...که خداروشکر پیدا شد :‌

کتابخونه ویژه کودکان ، اتاق قصه ، کلاس خلاقیت برای تمام سنین ، بازی و حلقه مطالعاتی برای کودکان ! خلاصه اینکه خیلی خوشم اومد ....

 مامی هلیا جون ممنونم از لطفت و از هدیه بسیار جالبی که به میثم دادی ....

راستی با امیر علی و مامانش هم از نزدیک آشنا شدیم و بسی لذت بردیم از این پسر تریپ خارجکی !

همون روز با همدیگه رفتیم یه اردوی نصفه روزه که خیلی خیلی خوش گذشت هم به بچه ها و هم به مامانا ...مربی دائم با مامانا و بچه ها بازی میکرد و بازی یاد میداد )گرچه خیلی ازاون بازیا رو من با میثم انجام میدادم اما وقتی میدیدم هر روز به تعداد مادرانی که دغدغه تربیت شاد و اصولی برای فرزند دارن ، افزوده میشه کلی ذوق زده شدم ...

به محض اینکه عکساش به دستم برسه میزارم (‌اینم از عوارضه خراب شدن دوربینه دیگه )‌

* بعد نوشت : این رو از رو دست مامان امیر علی یعین مهفا جونم تقلب کردم نیشخند

میثم و امیر علی ناززززززززززززز

امیر علی ، هلیا ، میثم

۵- راستی راستی این دوستان اینترنتی هم خیلی برای من و میثم برکت داشتن یکی دیگه از این دوست جونا که میثم خیلی خیلی دوسش داره ، حسین جونه ! پسر  خاله عالیه ، پنج شنبه هم با حسین جون و مامان و باباش رفتیم شهربازی پارک ارم یا همون قلعه سحر آمیز ... بابای حسین جون لطف کردن و برامون بلیط تهیه کردن ، میثم و حسین کلی بازی کردن خصوصا میثم که واقعا اولین باری بود که از بازیهای اونجا لذت میبرد چون تا حالا هرجا میبردمش بهت زده سوار وسایل میشد واصلا هم ذوق نمیکرد !

 

اینجا بود که من و خاله عالیه به زوایای پنهان اخلاقیات میثم و حسین پی بردیم و اینکه این دونفر دوتا قطب مخالف هم هستن و برای همینه که اینقدر جذب همدیگه شدن !!!!!

 

حسین پسری دقیق و ظریف که به هرچیزی با نگاه خاص خودش دقت میکنه و با بازیهای فکری و دقیق بیشتر کیف میکنه و میثم پسری که هیجان و جیغ و هورا دراولویت اول ، و فکر  و دقت و ظرافت باشه برای بعدا که بزرگ  شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نمونه اش اینکه حسین جون عزیز دلم ، نقاشی رو خوب میکشه و این کار رو دوست داره اما میثم ابدا نقاشی نمیکشه و این کار رو لوس بازی میدونه !!!!!!‌ (‌چقدر من حرص میخورم خدا میدونه ، دلم میخواست مثل من و باباش به هنر علاقه مند باشه اما تنها چیزی که ذوق زده اش نمیکنه نقاشی و رنگه ! )

عکسای این یکی قسمت رو هم اگه بابای حسین جون برامون بفرستن ضمیمه اش میکنیم ....

دقت کردید نمک و فلفل این پست نسیه ایه !!! اونم حتما به خاطر هدفمند کردن بارانه هاست دیگه وگرنه ما تاالان باید یه دونه دوربین  " های حرفه ای  "  خریده بودیم !چشمک

 

البته یه دونه خریدیم اما نه از نوع   های حرفه ای ! ناراحت

6- آقا میثم رو بالاخره از تخت و اتاق خودمون اخراج کردیم و رفت تو تخت خودش و خداروشکر نهایت همکاری رو کرد ...البته شبا یه چندباری احضار میشیم اما بازم بهتر از حضور دائمی ایشونه ! چشمک

7- گاهی با خودم میگم چرا ما مامانای وبلاگ نویس همیشه از شیرین کاریای فسقولکا مینویسم و از سختیا و اذیتاشون نمینویسیم ؟!!! واقعا چرا آیا ؟

فرداها میان وبلاگاشون رو میخونن فکر میکنن عجب گل و بلبل هایی بودن !!! اصلا اذیت نمیکردن و همیشه هم خدای ادب و احترام و ...

نخیر آقاجان از این خبرا نیست ، گفتم نکنه یه بنده خدایی که بچه نداره بیاد اینا رو بخونه و فکر کنه بچه یعنی همیشه شاد و گل و بلبل ، یا اینکه یه بچه داری که بچه اش گاهی اذیتش میکنه بیاد اینا روبخونه بعد آ]ی از سر درد بکشه و بگه : خوش به حالشون چه بچه هایی آرومی دارن زبان....نه بابا آواز دهل شنیدن از دور خوش است  ! اینا رو برای این مینویسم چون دوسه شب پیش میثم بدجوری اذیتمون کرد از حرصم میخوام بنویسم :

بی خودی بیخودی از تو تختش صدا میزنه : مامانی ! بیاین ...

میرم پیشش : جونم چی مامانی ؟

- مامانی منو بغل کن !!!!!!!!!!تعجب

- مامانی ساعت 3 نصفه شبه بخواب عزیزم

- گریهبا صدای بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند

- مامانی جیش داری ؟(ببخشید ها )

- آره گریه

- بریم دستشویی

- نه ندارم گریه

- گرسنته ؟

- آره غذامیخوام گریه

- نه غذا نمیخوام تعجب

- مامانی میخوام تعجب

- تشنته ؟

آره آب میخوام گریه

- نه آب نمیخوام گریه

( قربون صدقه های مامانی و بابایی رو فاکتور گرفتم چون خیلی زیاد و متنوع بودن )

اما جواب ایشون فقط گریهگریهگریه

 

خلاصه با یک فریاد مامانی ناگهان اوضاع به حالت اولیه بازگشت و اینطوری شد قهر

و من و بابای با چشمانی خواب آلود رفتیم بخوابیم که ... الله اکبر (صدای اذان )

به سلامتی پایان خواب شبانگاهی را اعلام میکنیم !!! خمیازه

(صبح نمای داخلی ساعت 10 و سی دقیقه ) آقا میثم خواب تشریف دارن و بابایشون رفتن اداره و مامانی هم با صدی زنگ تلفن دوساعت پیش بیدار شده و دیگه خوابش نبرده و میثم همچنان خواب تشریف دارن !دلقک

 

نتیجه اخلاقی : بچه ها همیشه گل و بلبل نیستن ( این فقط یه نموره بود ...برای حفظ آبروی فسقلک نزد خوانندگان وبلاگ از بیان کردن بقیه موارد معذوریم ) بای بای

 

----------------------------------

اینم از عکسای نوروز و مناطق جنگی جنوب که امسال همراه همکارای بابایی رفتیم وواقعا خوش گذشت اصلا فکر نمیکردم میثم بتونه این همه راه رو اتوبوس دووم بیاره واما لطف خوش همکارای بابایی و بقیه همراهان باعث شد که از این سفر معنوی بسی لذت ببریم ...اینکه چه حال و هوایی داشت ، بماند برای دل من ...

 

 

از خونه که راه افتادیم یه تفنگ با خودش برداشته بود تا به خیالش وقتی رسیدیم جنوب دشمنا رو بکشه ... دائم هم میپرسید :مامانی پس کو دشمنا من میخوام با تفنگم بکشمشون!

اینم سفره هفت سین در دانشگاه نفت آبادان ... سر صبح بود و میثم بداخلاق ! نگاه نکنید الان داره ادا درمیاره بعدش تا تونست غر زد که چرا منو زود بیدار کردید !..

اینجا هم اروند کنار ... حال و هواش خیلی خیلی خاصه ...میثم مثلا فیگور گرفته !!!!!

اون خط تیره انتهای عکس مرز آبی عراقه ... اینجا حرف برای گفتن زیاده ...بماند برای دل من !

اینجا هم یادم نیست کجاست قهقهه

اینجا هم پدر و پسر بر فراز یه تانک ...اگه دقت کنید تفنگ رو تو دست میثم میبیند !

 

اینم بخش پایانی ماجرا ...

میثم گلم امیدوارم بتونی بفهمی که اینا کی بودن .... کاش بفهمی ...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()