خدا و میثم

دیدید بعضی چیزا بدون اینکه جایی ثبت شده باشن به صورت افواهی نسل به نسل میگردن ؟ مثلا شعر یه توپ دارم قلقلیه ! فکر کنم اسمش رو باید گذاشت (سرود ملی کودکان ایران )!!!

یا بازی لی لی تو مدارس دخترونه !

یا فوتبال گل کوچیک بین پسرای محله یا بچه های مدرسه !

یا قصه شنگول و منگول و حبه انگور !

...

سوالات بچه ها درباره (خدا) هم یکی از همین داستانهای تکراریه که نسل به نسل منتقل شده منتهی جوابایی که داده میشد یه کم levelش بالا رفته و شاید در نظر مادران متفکر امروز اصولی تر و منطقی تر باشه (نمیدونم چرا مادرای امروز هرچی تلاش میکنن مفاهیم رو دقیق تر علمی تر و اصولی تر از مادرانشون به بچه ها یاد بدن بازم یه جای کار می لنگه و بازم کم میارن ! حاصل کار دیروزیا رو که داریم میبینم حاصل کار امروزیا چه شود خدا میدونه!! متفکر

بچه ها به محض اینکه میفهمن مادری هست که جواب سوالاتشون رو بده و یه کمی هم از نوع سوالات ذوق زده و حیرت زده میشه ، سوالاتشون فلسفی تر و اندیشمندانه تر میشه ! اینم برمیگرده به همون شخصیت وروجکانه این فسقلیا که با تله پاتی مغز مادرا رو میریزن تو فرغون (این کلمه رو شست باز تایپ کردم آخرشم نفهمیدم املای درستش چیه ؟) و دور شهر راه میبرن ... تا حالا دیدید بچه ای از باباش درباره خدا سوال کنه ؟ خب معلومه باباها وظیفشون پاسخ دادن به سوالای بچه ها نیست که ... خیلی هنر کنن یه کل و کشتی با بچه معصوم بگیرن تا حسابی انرژیش تخلیه بشه بعدشم شما را بخیر و مارا به سلامت ...نیشخند

 

بگذریم ...

 

میثم ما هم دست از سر این خدای رحمان و رحیم برنمیداره و به هربهانه ای از ویژگیهای   این واجب الوجود لا یتناهی سوال میکنه ..حالا تصورش رو بکنید مادری که خودش در عظمت خدا مونده باید بیاد جواب سوالات فیلسوفانه یه فسقلی روبده که از اصطلاحات علمی هم چیز نمیدونه !سوال

 

مامانی ! چرا خدا نمیره تو خونه خودش ؟

مامانی : مگه خدا خونه داره ! خدا که خونه نداره

میثم :چرا داره خونه کعبه که ابرهه میخواست خرابش کنه !زبان

مامانی :چشم

میثم :مامانی ! چرا خدا دست و پا نداره ؟

خدا چطوری ماه و خورشید رو میبره و میاره ؟ مگه دست و پا داره ؟

نور خدا مثل نورخورشیده؟

نور خدا تو قلب همه است ؟ تو قلب شیطون هم هست ؟

خدا چطوری به ماه و خورشید میگه برید و بیاید ؟مگه زبون داره ؟

 

و...

یه کتاب قبلا دیده بودم که از انتشارات صابرین بود و درباره سوالات بچه ها درباره خدا بود ..الان فکر کنم شدید بهش احتیاج دارم ...بخونم بعدش درمورد مفید بودن یا نبودنش اینجا مینویسم

خب بریم سر مسایل دیگه :

شب یلدا گرچه خیلی دراز هم نیست به خاطر همون یه دقیقه اش مهم شده ! خب بهونه ای هست که یه کم دور هم جمع بشیم  و به جای چرت و پرت یه کم حافظ بخونیم و اگه اهل معرفت باشیم یکی دوآیه قرانی بخونیم و درس بگیریم ، خونواده ما همچین مقید به این جور مراسمها نیستن ...شرایط جور شد دور هم جمع میشیم ،نشد نمیشیم !

امسال هم همینطوری یهویی دعوت شدیم خونه اقاجون اینم عکسش :

معصومه ،سجاد، میثم و عباس( آخرین هندونه های اقاجون)قهقهه

 اینم زله هندونه هنر مامان میثم(تخم هندونه های امروزی میره تو پوستشون !!)خنده

 

اینم یه عکس از قرارای گذشته خونه یکی از دوست جونا ( خاله هدی مامان علیرضا )

 

اینم یه عکس پسرونه از محمدصدرا و حسین  ومیثم

 

میثم و دوست جون و یار غارش سجاد جون (نمایشگاه اسباب بازی )

 

اینم همون جاست (فقط فیگور رو داشته باش )

 

این عکس مال خیلی وقت پیشه منتهی از اون جهت که من این جور عکسا رو خیلی میدوستم و دوتا وروجکای دوقلو هم توش هستن میذارم (محمد حسین و محمد هادی وروجکای خاله سمیه که این بار مهمون ما بودن )

 

 

به همت مامان هلیا یکی از دوستان خوبم یه کلاس نسبتا خلاق مآبانه برای بچه ها گذاشتیم که خودمون میچخونیمش البته با هدایت مامان هلیا که خیلی ازش ممنونم ...جلسه گذشته درباره زمستان و کریسمس و... کار کردیم میثم هم تو خونه با شاخه و پنبه یه تابلو درست کرد (ماجرای خرید پنبه و چشب هم جالبه ) : تو خونه چسب و پنبه نداشتیم به میثم گفتم :خودت میری بخری ؟ با جدیت گفت :آره میرم ! گفتم امتحان کنم ببینم چه میکنه ؟ لباساش رو پوشید و با غرور خاص مردانه راه افتاد بره خرید منم پشت سرش رفتم و بهش گفتم که از دور مواظبت هستم رفت تو مغازه و بعد از سلام بااقای مغازه دار یه کم صداش رو کلفت کرد و گفت : پشم میخوام و چسب !!!!!!!!!!!!!! وای من داشتم از خنده میترکیدم قهقهه قبلا برای انکه این مشگل پیش نیاد روی یه برگه نوشته بودم که :یه بسته پنبه و یه چسب ! آقا یمغازه دار با خنده و تعجب میپرسید :پشم میخوای ؟؟؟؟ یهو یادش اومد که تو دستش کاغذه ،کاغذ رو نشون داد و اجناس رو گرفت و پولش رو داد و با کلی کلاس و قیافه و غرور برگشتیم خونه !!! خاطره ای شد این خرید ...

اینم حاصل کار بزرگ مردکوچک خانه ما که در یک مزایده بین من و پدرش فروخته شد ...مشخصه که باباها تو مزایده برنده میشن !!! پولش رو هم تو یه قلک مخصوص برای خرید لوازم کاردستی پس انداز کردیم ...

اینم حاصل کار عزیز من :

 

جلسه بعد که چهارشنبه بود موضوع مسواک انتخاب شده بود ...

بچه ها با خمیر دندون نقاشی کشیدن و مسواک زدن ،شعر خوندن و عکس چسبوندن ...یه تابلو هم از این کار درست شد :

خمیر دندون ها رو مالیدن رو مقوا و با انگشتاشون هرکاری خواستن کردن

 

بعدش هم از مسواکای کهنه استفاده کردن و بارنگ سیاه هنر نمایی کردن ،میثم هم شروع کرد به رنگ کردن دستای خودش

اینم حاصل هنرنمایی و خلاقیت هنری پسرک ما ! به قول خودشون شده گرگ قصه شنگول و منگول !

 

بعدش عکس بچه های خندون بی دندون و بادندون رو چسبوندن وسط کار هنری و شد یه اثر بی نظیر

 

* دلم برای امام رضا علیه السلام  تنگ شده اساسی ! دهه آخر صفر رفتید مشهد التماس دعا ! اگه ما رفتیم مشهد دعا گویتان هستیم

*امتحانای پایان ترم نزدیکه و یه مامانی که همیشه شب امتحان درس میخونه از الان غصه دار شده براش دعا کنید

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط مامان میثم و مهدی نظرات ()